کوچ نویسندگی| شروع یک مسیر هدفمند در نوشتن

در این برهه زمانی بازار کوچینگ حسابی گرم است. دیگر کمتر کسی جبهه می‌گیرد که «هرکسی باید با آزمون و خطا مسیر خودش را بیابد». حالا دیگر به این نتیجه رسیده‌ایم که بسیاری از تجربیات اگر منتقل نشوند حسابی به دردسر میفتیم. تجربه‌ی کار کردن در محیطی که دغدغه‌ی آموزش نویسندگی داشت و علاقه‌ای که به این مسیر داشتم مرا با افرادی همراه می‌کرد که هر روز سوال‌هایی درباره شروع مسیر نوشتن می‌پرسیدند. من هم با علاقه و اشتیاق راهنمایی‌شان می‌کردم. تا اینکه به سرم زد کوچ نویسندگی بشوم.

یک روز صبح از خواب بلند شدم، پر از استرس و ترس از اینکه آیا خودم مسیر درستی را برای مهارت نویسندگی انتخاب کرده‌ام؟ نکند وقت و انرژی‌ام دارد هرز می‌رود؟ اصلا می‌خواستم نویسنده شوم که چه؟ به کل فراموش کرده بودم چرا یک عمر آرزوی نویسنده‌شدن را در ذهنم پرورش می‌دادم. بذر این سوال در ذهنم کاشته شد و بیرون نرفت. ۴سال بود که در مسیر نویسندگی بودم. آموزش می‌دادم، پشتیبانی می‌کردم، ایده‌پردازی می‌کردم و می‌نوشتم. اما اینکه یکدفعه با چنین سوالی مواجه شوم شبیه بیدار شدن از خواب بود. انگار به خواب بودن خودم آگاه نبودم. آن روز طبق معمول با افراد زیادی سروکله زدم و به آن‌ها کمک کردم تکنیکی خاصی از نوشتن را بهتر درک کنند یا برای تهیه کتابی راهنمایی‌شان کردم و به تعداد زیادی بازخورد دادم یا گروه‌های پشتیبانی را هدایت کردم. در این بین زمانی که به درخواست‌ها، سوال‌ها و دغدغه‌ها نگاه می‌کردم تطابقی که با سوال کاشته شده در ذهنم داشتند مرا به این نیاز رساند که «کاش کسی بود به من می‌گفت مسیر چیست؟»، «بهترین آموزش کجاست؟»، «آموزش چه مدرسی به درد من می‌خورد؟»، «اصلا بروم سراغ دوره‌های آنلاین و حضوری یا خودآموخته پیش برم؟»، «کتاب چاپ کنم یا وبلاگ بنویسم؟»، «چقدر طول می‌کشد تا به جایگاهی که می‌خواهم برسم؟»، «چه تمرین‌هایی را هرروز انجام بدهم؟»، «قفل ذهنی‌ام را چطور باز کنم؟»، «اصلا من به درد نویسنده شدن می‌خورم یا نه؟!» و هزاران سوال و دغدغه دیگر.

اینجا بود که به ایده کوچینگ نویسندگی رسیدم. چنین چیزی برای اولین‌بار بود که مطرح می‌شد.

 

کوچینگ نویسندگی چیست؟

بیایید از تعریف ساده و سرسری کوچینگ بگذریم و برایتان از این بگویم که چطور قرار است کوچ نوشتن به شما کمک کند مسیرتان را بازیابید.

تصور کنید می‌خواهید یک نقاشی بکشید. فقط می‌دانید که نقاشی کشیدن یک بوم می‌خواهد و قلمو و مقداری رنگ. طرحی در ذهنتان است که وقتی به آن فکر می‎‌کنید شفاف است اما به مرحله اجرا که می‌رسید نمی‌دانید از کجا نقاشی را شروع کنید. آسمان؟ تپه‌ها؟ کلبه؟ درخت‌ها؟ اگر بخواهید به استعداد و غریزه خود عمل کنید احتمالا همان اول راه‌‎دست‌ترین قلمو را برمی‌دارید. اگر قبلا با فضای نقاشی آشنا باشید اندکی قلمو را خیس می‌کنید، ژست نقاشانه به خود می‌گیرید (از آن نقاش‌هایی که یک دستشان پالت است و دست قلم‌دارشان زیر چانه یا در حال اندازه‌ گرفتن قاب)، بعد قلم را در رنگی فرو می‌کنید و می‌روید سراغ گنده‌ترین بخش کار. شاید همان اول بروید کلبه‌ای بکشید. یا فکرکنید چون آسمان پهنه وسیع‌تری از تصویر مدنظر شما را دربر می‌گیرد، باید اول آن را بکشید. اگر همینطور ادامه دهید نقاشی شما در بهترین حالت شبیه نقاشی مبینای ۵ساله از تهران می‌شود. در بدبینانه‌ترین حالت، به خودتان می‌آیید و می‌بینید سرتاپا رنگی، با پالتی از رنگ‌های درهم‌آمیخته در دست، قلموهای کثیفی که به هیچ دردی نخوردند، بومی که روبه نابودی است و دلسردی‌ای که هربار با دیدن شاهکارتان بدتر می‌شود روبه‌رو شده‌اید.

غیر از این است؟

حالا چه می‌شد اگر کسی کنار دستتان بود و به شما می‌گفت: ای رفیق چقدر با فضای نقاشی آشنا هستی؟ می‌دانی اولین کاری که باید بکنی این است که با رنگ‌ها آشنا شوی و لازم نیست پیکاسووار بروی مونالیزا بکشی!

چه می‌شد اگر کسی کنارتان بود و از شما می‌پرسید: «اصلا برای چه می‌خواهی نقاشی بکشی؟»، «تا کی می‌خواهی نقاشی بکشی؟»، «چه نقاشی‌هایی را دوست داری؟»، «اصلا چندتا نقاش می‌شناسی که کارهایشان برایت جذاب بوده؟»، «می‌دانی هنرمندان در نقاشی چه سبک زندگی دارند؟»، «آیا تابه‌حال فکرکرده‌ای که بروی از چه کسی نقاشی کشیدن را یاد بگیری؟»، «اصلا می‌خواهی یک نقاش حرفه‌ای باشی یا کشیدن همین یک طرح برایت کافی است؟»، «چقدر برایت مهم است که این نقاشی را تمام کنی؟»

کار کوچ همین است. مسیر را برای شما شفاف می‌کند. نه آن مسیری که همه می‌روند. مسیری که مختص شماست. با زندگی شما همسو و در جهت رشد، پیشرفت و توسعه فردیت شما طراحی شده.

راستش را بخواهید اوضاع فضای نویسندگی آشفته است. علاقه‌مندان این حوزه نمی‌دانند سراغ کدام آموزش بروند و هر آموزشی بار خورد همان را برمی‌دارند و برو که رفتیم. آخرش هم هیچ! حتی کسانی که آموزش نویسندگی می‌دهند (من‌جمله خودم) نیاز به افرادی دارند که به آن‌ها یادآور شوند رسالتشان در این مسیر چیست؟ گاهی تشری بزنند، گاهی آن‌ها را نسبت به فضایی که برایشان محیط امنی ایجاد کرده آگاه کنند، کاری کنند که قدمی در جهت درست و هم‌راستا با فردیت و هدف برداشته شود. حتی اگر این مهارت را به‌صورت تفننی انتخاب کرده باشید، همین که بدانید تا کی قرار است ادامه‌اش بدهید شما را از پشیمانی‌های آینده نجات می‌دهد. چقدر شده هزینه (زمان، انرژی، پول) به آموزشی بدهید که بعدها اصلا به کارتان نیامده و هروقت به آن دوران فکر می‌کنید به خودتان لعنت می‌فرستید؟ یا مثلا این تجربه را داشته‌اید که با دیدن یک آموزش خاص به خودتان بگویید: «کاش به جای شرکت کردن در فلان دوره، این را شرکت می‌کردم. حیف وقت و پولم!» اگر جوابتان مثبت است باید بگویم که هم‌دردیم.

 

بخوانید: نویسندگی استعداد نیست

کوچ نویسندگی چه کار می‌کند؟

می‌خواهم برایتان بگویم انتظار شخص من از کسی که می‌خواهد در مسیر نوشتن مرا راهبری کند چیست.

کوچ نویسندگی سطح مهارت مرا در نوشتن می‌شناسد و هم‌راستا با هدفم از نویسنده شدن و در جهت بهبود مستمر این مهارت مرا راهنمایی و ارزیابی می‌کند. در کنار همه این‌ها می‌داند که من در روز چقدر زمان برای تمرین دارم و تا چه حد رسیدن به هدف برایم مهم و حیاتی است. برایم بازه زمانی مناسبی تعیین می‌کند و تمرین‌هایی اختصاصی یا منابعی کاربردی معرفی می‌کند و هرکجا از مسیر منحرف شدم به من گوشزد می‌کند راه را اشتباه رفته‌ام. حتی می‌داند کجا باید متوقف شوم و خودم را ارزیابی کنم تا اگر نیاز به تغییر مسیر بود، به موقع آن را شناسایی و اقدام به تغییر موقعیتم کنم.

 

نمونه مکالمه من با کوچ نویسندگی‌ام:

-خب مبینا دفعه قبل فهمیدیم که باید روی سرعت نوشتن کار کنی. این هفته چقدر و چند ساعت نوشتی؟ چه بخشی از نوشتن برات چالش بیشتری داشت؟

+این هفته تونستم سرعت نوشتنم رو به ساعتی ۱۰۰۰ کلمه برسونم. می‌دونم که هنوز می‌شه بهترش کرد چون یه‌بار که آزادنویسی رو طبق پیشنهاد شما داستانی پیش بردم، در عرض یک ساعت دیدم ۱۵۰۰ کلمه نوشته شده. ولی وقتی قراره روی یک موضوع خاص مثل مقاله کار کنم مدام متوقف می‌شم.

-چی باعث می‌شه متوقف بشی؟ می‌خوای برگردی اصلاح کنی؟ یا مثلا نشخوارذهنی میاد سراغت؟ تمرکزت رو از دست می‌دی؟ یا به یاد کارهای عقب‌افتاده میفتی؟

+دقیق نمی‌دونم ولی معمولا اینجوریه که مثلا می‌گم: خب برم یه چایی بریزم برای خودم. بعد می‌رم چایی بریزم درگیر صحبت با خانواده یا دوستام می‌شم و بعد می‌رم سراغ گوشی و بعد برای برگشتن سراغ نوشتن مقاومت دارم.

-آها. خب، به نظرت چی می‌شه که احساس می‌کنی باید بری چایی بریزی؟ برای خودت تایم استراحت درنظر می‌گیری؟ خستگی رو چطور متوجه می‌شی؟ اصلا برام توصیف کن با جزئیات که مبینا موقع نوشتن مقاله چه کارایی می‌کنه؟

+خب، من صفحه وورد رو باز می‌کنم، اول موضوع مقاله رو می‎‌نویسم اون بالا و بعد هرچی به ذهنم می‌رسه رو توضیح می‌دم. وسطش اگر املای کلمه‌ای رو نمی‌دونم می‌رم اینترنت می‌گردم. یا اگر دنبال نقل قول باشم می‌رم می‌گردم و میارم توی مقاله‌ام. همه‌اش هم احساس می‌کنم کار پیش نمی‌ره!

-آها. پس تو همزمان با نوشتن مقاله داری تحقیق هم انجام می‌دی. درسته؟

+آره. چون موقعی که دارم مقاله رو می‌نویسم ذهنم روی موضوعه و اینجوری به نظرم بهتر می‌تونم نقل‌قول‌های متناسب و چیزهای به‌دردبخور رو پیدا کنم.

-حالا چی می‌شد اگر پروسه مقاله نوشتن رو به جای اینکه یک روزه در نظر بگیری، دو روزه کنی؟ یعنی دو روز به موضوع مقاله فکرکنی. روز اول رو بذاری برای اینکه همینجوری بری توی اینترنت و نقل‌قول‌ها، تصاویر، تحقیقات و… رو پیدا کنی و روز بعدی رو بذاری برای سرهم کردن چیزهایی که جمع کردی؟

+پیشنهاد خوبیه. ولی باز هم ممکنه مقاومت کنم برای نوشتن.

-دلیل مقاومتت چیه؟

+برام سخته. کلی انرژی ازم می‌گیره و می‌ترسم آخرش از نتیجه راضی نباشم.

-خب وقتی یه کاری ازت داره انرژی می‌گیره بیا بپرس چطور می‌تونم ساده‌ترش کنم. ذهن تو برای هرچیزی که به‌نظرش سخت بیاد مقاومت ایجاد می‌کنه. این طبیعیه. سازوکار مغز همه ما اینجوریه. شاید این دو مرحله‌ کردن به ذهنت این پیام رو بده که «همه‌چیز آماده است و فقط باید سرهم‌بندی کنی.» می‌خوای این هفته امتحانش کنیم؟

-آره. این هفته دومرحله‌‎ای پیش میرم.

+راستی یادمه گفته بودی کلا از مقاله نوشتن خوشت نمیاد. ولی خب برای برندینگت لازمه این کار رو انجام بدی. تا جایی که یادم میاد موسیقی رو هم دوست داری. درسته؟

-آره خیلی موسیقی بهم انرژی می‌ده.

+خب بیا این هفته علاوه‌بر دو مرحله‌ای کردن، برای اینکه انرژیت بازیابی بشه، نوشتن همراه با موسیقی رو هم تمرین کنیم. موقع آزادنویسی موسیقی بذار و ببین سرعت کارت چقدر میشه و انرژیت چطور تغییر می‌کنه.

 

این یک نمونه از مکالمه کسی است که مسیر را می‌شناسد، با دغدغه من آشناست، شیوه مواجهه ذهن من با کاری که برایم سخت است را می‌داند و راهکاری علمی، عملی و اختصاصی برای آن می‌دهد. شاید هزاران مطلب درباره انواع مقاله‌نویسی خوانده باشید ولی هیچ‌کجا نگفته باشد می‌توانید به این شکل هم بنویسید. این روش خاص من است. شاید فقط روی من کاربرد داشته باشد. این روش را فقط کسی که می‌تواند مرا از بیرون ببیند و با دغدغه و شیوه مواجهه من با دغدغه‌هایم آشناست می‌تواند پیشنهاد کند. کسی که می‌داند هدفم چیست، آن را برایم شفاف می‌کند و مسیرهای مختلفی که برای رسیدن به آن هدف را می‌توانم انتخاب کنم پیش روی من می‌گذارد تا هرکدام را متناسب با فردیت خودم دیدم انتخاب کنم. کسی که به سوال‌های من جواب می‌دهد و حتی اگر جواب را نمی‌دانست به من در یافتن پاسخ درست کمک می‌کند.

 

چگونه کوچ نویسندگی داشته باشیم؟

اولین کار این است که به سه سوال بنیادین جواب بدهید:

  • چرا می‌خواهم نویسنده شوم؟
  • آیا نوشتن من قرار است تنها منتهی به یک اثر شود یا می‌خواهم زندگی‌ام با نوشتن عجین شود؟
  • چقدر حاضرم برای این مهارت زمان بگذارم؟

این سوال‌ها به شما کمک می‌کنند دریابید که آیا نیاز به کوچ نویسندگی دارید یا نه.

توجه داشته باشید کسی که می‌خواهد شما را در مسیر نوشتن همراهی کند حداقل باید خودش مهارت نویسندگی را در عرصه‌های مختلف امتحان کرده باشد یا حداقل عرصه‌های مختلف نویسندگی را بشناسد. در ادامه، کسی باشد که با آموزش‌های این حوزه آشنایی داشته باشد یا حداقل بداند چه کسانی بهترین آموزش‌ها را در هر حوزه نویسندگی ارائه می‌کنند. در ادامه، فرد مورد نظر شما چه تجربیاتی در هدایت و راهنمایی افراد علاقه‌مند به نویسندگی داشته؟ آیا توانایی این را دارد که شما را درست ارزیابی کند و متناسب با سطح و مهارتتان به شما بازخورد بدهد؟

یک مهارت مهم برای کوچ نویسندگی این است که فن بیان و قدرت انتقال مفاهیم خوبی داشته باشد و عاری از نگاه متعصبانه‌ باشد. چون در هر صورت باید توانایی دیدن مسائل از زاویه دید شما را بدست بیاورد.

 

زمانی که به این نتیجه رسیدم باید کوچ نویسندگی داشته باشم، تحولی در مسیر نویسندگی من رخ داد که باورکردنی نبود. قبل از این خیال می‌کردم: نویسندگی همین است که بروی نوکی به همه عرصه‌ها بزنی و ببینی کدام به مذاقت خوش می‌آید و همینطور بروی ببینی چه می‌شود.

قبل از این، چو تخته‌پاره بر موج‌های دریای نویسندگی تاب می‌خوردم و به کل فراموشم شده بود رسالتم در این مسیر چیست.

از زمانی که خودم کوچینگ نویسندگی ۱۲نفر را (تابه‌حال) انجام داده‌ام متوجه شده‌ام که چقدر راهبر و راهنما داشتن در این امواج مهم و تاثیرگذار است. وقتی با دوستانی که کوچ نویسندگی آن‌ها هستم صحبت می‌کنم و مسیر را برایشان شفاف می‌کنم انگار مسیر برای خودم هم بیشتر آشکار می‌شود. مثل ماجراجویانی هستیم که در جهان نوشتن دست به کاوش می‌زنیم و وقتی به مقصد می‌رسیم از آن بالا به مسیری که آمدیم نگاه می‌کنیم و به هم می‌گوییم: عجب سفری بود!

2 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *