بعد از اشک

آذر

به حق که راما (کتاب‌فروشی مورد علاقه‌ام) انتخاب درستی برای قراردادن تصویر سائرون به عنوان تصویر ماه آذر در تقویم مناسبتی ادبیات گمانه‌زن داشته.

از وقتی آذر شروع شده همه چیز برایم سیاه‌تر، دردناک‌تر، تیزتر، وحشتناک‌تر و تحمل‌ناپذیرتر است.

به بعضی کلماتی فکرمی‌کنم که پیش از این برایم لغتی بیش نبودند. مثل وحشت، ترس، تاریکی. قبلا می‌دیدمشان و می‌گفتم خب، این‌ها هم کلمات هستند. انگار درکشان نمی‌کردم. اما الان که بهشان نگاه می‌کنم گودال‌هایی می‌بینم که می‌خواهد همه چیز را ببلعند. جسم و روحم واکنش نشان می‌دهد. انگار حالا روی این واژه‌ها ذره‌بین افتاده و درحال بزرگ‌نمایی هستند. حالا به نظر چیزی بسیار بیشتر از لغت اند.

شاید هم من چشمانم باز شده و می‌توانم ببینمشان.

کوری!

کور بودن را حالا می‌توانم از آن جلوه‌ی کلی‌اش جدا کنم و از خود بپرسم: نسبت به چه چیز کور شده‌ام؟

اکنون؟ نسبت به امید. نسبت به نور. نسبت به آزادی…

این احساس ناگهانی و حجمه‌های تیغ‌دار سیاهی از روزی به وجودم یورش برد که دیدم حتی اگر آزاد شویم، حتی اگر نور بیاید، مردمی هستند که آن را نمی‌خواهند و نمی‌گذارند بقیه هم داشته باشند. مردمی که اورک‌زاده اند. باز شرف دارد ترول بودن. ترول باشند، نور که بهشان بتابد سنگ می‌شوند. دیگر خطری ندارند. جز ریگی سر راه، سد دیگری نیستند و می‌توان ازشان عبور کرد.

فکر می‌کنم حتی می‌توان اورک‌ها را تا حدودی درمان کرد. اما زامبی‌ها نه!

مرده‌های متحرک

امان از مردمی که زامبی شوند. زامبی را نمی‌توان برگرداند. هرگز. آن‌ها عروسک‌‌های مرگ هستند.

از وقتی یادم می‌آید بیشتر از هر موجود ترسناکی، از زامبی می‌ترسیدم. نه اینکه شکست‌ناپذیر باشد. اتفاقا تنها موجودی است که می‌توان عین خمیر لهشان کرد. نه حتی به خاطر ظاهرشان. اخیراً چیزهایی به‌غایت بدمنظره‌تر و دهشتناک‌تر در ذهنم نقش می‌بندد. بیشتر چون زمانی انسان بودند. از انباشته‌شدن گندیدگی و تعفن در وجود یک انسان بیشتر می‌ترسم تا موجوداتی که از اذل در تاریکی زاده شده‌اند. حداقل آنها درک پذیرند.

زامبی را نمی‌توانم درک کنم. موجودی که زمانی می‌توانسته تعقل کند و حالا نمی‌تواند. زمانی حیات داشته و حالا ندارد. با این‌حال مثل زنده‌ها راه می‌رود. چیزی که نیست را مکارانه تقلید می‌کند.

آزادی

ترسیده‌ام چون اطرافم را که نگاه می‌کنم کرور کرور زامبی می‌بینم که گاه فریاد آزادی سرمی‌دهند با آن دهان نجسشان. گاه فریاد انسانیت و اسلام سرمی‌دهند و حمله می‌کنند به هرآنچه ردی از انسانیت و اسلام دارد. فقط به فکر بلعیدن اند. بلعیدن و تبدیل کردن همه چیز به ناپاکی.

آری من خشمگین، غمگین و ناامیدم. از مردم سرزمینی که زمانی تصمیم گرفته بودم اگر فرزندی داشتم با نام آن سرزمین خطابش کنم. حالا اسمش که می‌آید صورت آن زامبی‌صفت‌ها جلوی چشمم نقش می‌بندد و تنفر وجودم را تسخیر می‌کند.

وحشت دارم از روزی که خودم تبدیل به یکی از آنها شوم. هر روز خودم را با سوالات مختلف آزمایش می‌کنم. می‌نویسم، می‌نویسیم و می‌نویسم تا کلمات یادم نرود. که فکرکردن را تمرین کنم. که بدانم بابت چه چیزی خشمگینم و آیا این خشم درست است یا نه. از مبتلا شدن می‌ترسم و تمام محیط اطرافم آلوده است.

دیشب که برای فرار از این محیط به پیاده‌روی رفته بودم، اشک‌هایم از قدم‌هایم پیشی گرفت. برای اولین‌بار بعد از مدت‌ها یک ساعت و نیم بی‌وقفه اشک ریختم. از خودم می‌پرسیدم چرا گریه می‌کنم؟ جواب این بود که: فعلا بگذار گریه کنم. اشک جلوی راهم را گرفته.

وقتی اشک‌ها تمام صورتم را شست، صدایی درونم گفت: اشکالی ندارد. حالا گریه کن. اما زمانی که اشک‌ریختن‌ها تمام شد باید فکرکنی که چه کار می‌توان کرد.

نجات

این متن را که یکی از بخش‌های روزانه‌نویسی من است، بدون هیچ ویرایش، سانسور و تغییری در این سایت خاک‌خورده می‌گذارم. نمی‌دانم چرا! فقط چون آن صدای درونم از من می‌خواهد که این کار را انجام دهم. این صدا، در حال حاضر تنها چیزی است که به آن اعتماد و اطمینان دارم. این صدا همیشه مرا نجات داده.

نمی‌خواهم مثل بقیه بگویم که چه کسی چه کار کند، چه کار نکند. نمی‌خواهم بگویم که به هم نپریم، فحش و ناسزا به هرکس که مثل شما نیست ندهید، که اندیشه کنید، که انسان باشید. چرا که از همین رفتارها می‌توان زامبی‌شده‌ها را شناسایی کرد. ما در اجتماع خود همیشه بهترین رفتاری که به فکرمان می‌رسد را انجام می‌دهیم. پس جای گلایه نیست که زامبی‌صفت‌ها زامبی‌وار رفتار می‌کنند.

اما اگر این پیام به دست کسی رسیده که مانند من از مبتلا شدن می‌ترسد، می‌خواهم بگویم رفیق، تنها نیستی.

بگذار برایت علائم زامبی‌ها را بگویم تا بدانی چطور می‌توانی خودت را نجات دهی:

(این را هم درنظر داشته باش که خودمان در معرض این بیماری هستیم و امکان دارد متوجه نشویم کی زامبی شده‌ایم. پس قصه‌ی سوزن و جوالدوز یادمان نرود.)

۱٫آنها می‌خواهند مثل خودشان باشی و هیچ درکی از اشکال دیگر اعتراض ندارند.

۲٫حرف‌هایت را نمی‌فهمند و به اصطلاح «مرغشان یک پا دارد».

۳٫با کلمات قلمه‌سلمبه‌ای که جویده شده در دهانی دیگر است سعی دارند خودشان را اهل تفکر جا بزنند.

۴٫اگر کاری کنی و فعالیتی داشته باشی می‌گوید شرف نداری؟ نباید کاری کنی!. اگر کاری نکنی و چیزی نگویی می‌گویند بی‌شرفی اگر کاری نکنی و چیزی نگویی. در هر صورت اگر علائمی از حیات تو یا کسب و کارت ببیند، تنها کلمه‌ای که ذره‌ای از آن را درک نمی‌کنند به عفونی‌ترین شکل ممکن به سمتت پرتاب می‌کنند.

۴٫خودشان ذره‌ای جربزه، ذره‌ای شعور و سر سوزنی تفکر ندارند. درواقع یک‌تنه کلمه‌ی انسانیت و ماهیت آدمیت را زیرسوال می‌برند. آرامش و امنیت را برای خود می‌خواهند و سینه سپرکردن را از دیگران انتظار دارند. سینه خودشان فقط به صورت مجازی و متوهمانه سپر شده. از کجا میتوان این را فهمید؟ ساده است: حرفشان با عملشان یکی نیست.

۵٫همه چیز را دستمایه‌ی احساسات ملوّن و ملعون خودشان می‌خواهند. هنر، آموزش، علم، معرفت. و حتی اهل نگاه به وقایع از دیدگاهی دیگر نیستند. چون تنها کاری که بلدند «قضاوت کردن» است.

۶٫دشمن سرسخت آگاهی اند. به محضی که از تو یا هرکسی پیامی آگاهی‌‌بخش ببینند، با زبان زهرآگین و دهان متعفشان به جان روان و روح می‌افتند.

۷٫هیچ درکی از واژه‌ی آزادی ندارند و با این‌حال فریادش می‌زنند. بنابراین اگر دیدی کسی یقه‌اش را برای این واژه پاره می‌کند، به اعمالش نگاه کن. به حرف‌ها و عکس‌العملی که نسبت به دیگران از خود نشان می‌دهد. اینها راحت قابل شناسایی‌اند.

  1. …..

می‌دانم که این لیست انتهایی ندارد. به موقعیت جغرافیایی و دوران هم وابسته نخواهد بود. زامبی‌ها مدت‌هاست که بین ما لانه‌کرده‌اند. خبر بدی است. می‌دانم. اما بگذار خبر خوب هم بدهم:

آدمیت دارد بیدار می‌شود.

این اصل پایداری جهان بوده. اینکه اگر تاریکی هست، پس نور هم خواهد بود. مسئله اینجاست که تو کدام را انتخاب کنی. در هر صورت باید چشمانت را باز کنی. چه به روی تاریکی و چه به روی روشنایی.

آری دوست من. در یک دوران آخرالزمانی زندگی می‌کنیم. اما هنوز حق انتخاب داریم. ما حق داریم مثل دیگران نباشیم. باورهای خودمان را داشته باشیم. طبق باورهای خودمان زندگی کنیم. به شکلی که برای خودمان مناسب می‌دانیم مبارزه کنیم. همان رنگی که دوست داریم بپوشیم، همان شکلی که دوست داریم در جامعه ظاهر شویم، همان جور که اصالتمان است، سخت بگوییم. انتخاب کنیم اطرافمان چه موجوداتی زیست کنند.

اما حق نداریم هیچ‌یک از اینها را به دیگران تحمیل کنیم.

این برای من مفهوم آزادی است.

تو چطور فکر می‌کنی؟

تو چگونه در مقابل بیماری این ایام خودت را تیمار می‌کنی؟

من این روزها به «یادگیری» پناه آورده‌ام. این کار کمکم می‌کند جهان را به اندازه‌ی واقعی‌اش ببینم. محیط افکارم را وسعت ببخشم تا نابودی ذرات عفونی راحت‌تر شود. مثل وقتی که بدن نسبت به یک ویروس مقاوم می‌شود.

تو هم بنویس. شاید همدیگر را پیدا کردیم و بعد از کلی گریه کردن، وقتی اشک‌هایمان زخم‌ها را شست، با هم فکرکنیم که:

حالا چه می‌توان کرد؟

 

 

نمی‌دانم چه کسانی این پست را می‌خوانند. شاید اصلا از انتشارش پشیمان شوم و وقتی ادارکم بر احساساتم غلبه کرد از این فضا پاکش کنم.

 

 

4 پاسخ

  1. مبینا جان درکت میکنم. من برای فرار از این زامبی هایی که بی تعقل میخوان همه چیز رو به شیوه خودشون حل کنناز اینستاگرام فاصله گرفتم. اینستا انگار تنها منبع ارتباطی من با دنیای دوستام بود. بعد یهو دیدم برخی از دوستام مثل زامبی ها به دیگران حمله می کنن. از اون فضا اومدم بیرون اما نوشتن و یادگیری و اگاه شدن، شد راه مبارزه من. من تا آگاه نباشم میشم عروسک که هر کسی میتونه ازم سو استفاده کنه. آگاهی با ادای آگاه بودن رو در اوردن فرق میکنه. خیلی از این زامبی ها حتی ادای آگاهی درمیارن اما دریغ از آگاهی. آگاه که باشن دیگران رو قضاوت نمی کنن و اجازه میدن هرکسی خودش مسیرش رو انتخاب کنه

    1. درود بر تو لیلا جان.
      چقدر قشنگ گفتی. کاملن موافقم.
      متاسفم که این تجربه تلخ رو داشتی. اما اینکه تونستی ازش بیرون بیای و به این آگاهی و رشد برسی جای افتخار داره. من بهت افتخار می‌کنم دوست من که تونستی خودت رو با یادگیری و جلو رفتن، از این زامبی‌ها دور کنی.
      برات صلح و عشق و دوستی‌های پایدار آرزو دارم.❤

  2. سلام مبینا جان
    مبینای عزیزتر از جان

    یادداشت بی‌پروایت را خواندم. دلم برایت بیشتر از همیشه تنگ شد. روحت کنارم نشست با من خندید، با من گریست. سر روی شانه‌ام گذاشت و قصه گفت، شعر خواند.

    دلم برای حرف زدن با تو تنگ است. دلم برای نوشتن برای تو و خواندن از تو تنگ است. حسرت شجاعتت را می‌خورم. شجاعتی که سال‌هاست گم کرده‌ام.

    امیدوارم از تو بیشتر بخوانم، هر روز و هر ساعت بخوانم. تو باید کلمه شوی. افکار تو، روح لطیف و عزیز تو باید مکتوب شود.

    بیشتر بنویس و کمتر دور بریز.

    همیشه به یاد و دعاگویت هستم. مراقب خوبی‌هایت باش.

    1. بهار پر مهر من
      ممنونم که با قلب پاک و پر از نورت به من و نوشته‌هام توجه می‌کنی.
      خوشبختی یعنی داشتن دوست‌های نابی مثل تو که از خدا می‌خوام برام پاینده باشید.
      سعی می‌کنم بیشتر منتشر کنم. شهامت انتشار یکی از برنامه‌های پیش روی من برای رشد کردنه و امیدوارم بتونم موفق ازش بیرون بیام.
      ممنونم که توی این مسیر همراهم هستی.❤

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *