نویسندگی «کار» نیست |شیوۀ آشنایی من با نویسندگان جدید | روز دهم چالش ۲۱روزۀ تولید محتوا

پنجشنبه/ ۲دی

آشنایی با نویسندگان جدید یکی از جذابیت‌های پرسه‌زدن در کتابخانه دیگران است. و منظورم از دیگران افرادی است که اهل مطالعه اند و روزی را بدون کتاب نگذرانده‌اند. اگر خودشان نویسنده باشند که چه بهتر.

وقتی به کتابخانۀ کسی نگاه می‌کنم تصور می‌کنم ارواح بندانگشتی و بازیگوش نویسندگانی را در قفسه‌ها می‌بینم. فقط کتاب‌هایی که حداقل یک‌بار خوانده شده‌اند ارواح حبس‌شدۀ نویسندگانشان را آزاد کنند. هیچ فرقی هم ندارد نویسنده‌شان زنده است یا واقعا عازم جهان باقی شده. مثلن همین چند روز پیش در قفسۀ کتابخانه استاد شاهین کلانتری روح صادق هدایت را دیدم که عینک به چشم زده بود و جلوی جلد کتاب ملکوت داشت چرت میزد. یا عباس نعلبندیان را دیدم که مانند آدمک‌های نقاشی شده روی جلد کتابش: “ص‌تاص از مرگ تا مرگ”، وقتی استاد شاهین آن را از کتابخانه بیرون می‌کشید، از پایین کتاب آویزان بود و پاهایش را در هوا تکان میداد. وقتی استاد شاهین کتاب را به دستم داد، بین کاغذهای کتاب گم شد و بعد جایی از وسط کتاب را باز کرد تا من بخوانمش. با شوق روی متن‌ها دراز کشیده بود و خودش هم با لذت مشغول خواندن بود. چند ثانیه بعد ایستاد و دست به کمر شد و انگار که از آنچه خوانده بود ناامید شده باشد، لگدی به کلمات زد و حروف را پخش‌وپلا کرد، گوشه‌ای رفت و کلمات قلمبه‌سلمبه و با‌ابهت را برداشت، روی هم سوار کرد تا ستونی بسازد. آخر سر با همان حرف “ن” آخر اسمش، وسط کتاب خودش را جلوی چشم من دار زد.

من هم طاقت نیاوردم و کتاب را بستم تا به تصویر جلد اولین نمایشنامه‌ای که در سن ۱۳سالگی خوانده بودم خیره شوم: در پوست شیر.

از اینکه بین کتاب‌های استادشاهین می‌دیدمش هیجان‌زده شده بودم. یادم هست که آن روزها هیچ از نمایشنامه سر در نمی‌آوردم و تمام مدت منتظر بودم شیر درنده‌ای از گوشه‌ای بیرون بیاید و داستان، به سبک مورد علاقۀ من پیش برود! حال آنکه این نمایشنامه به کل راجع به جنبش آزادی خواهی ایرلند بود. نه یک نمایشنامۀ خیال‌انگیز.

گاهی اوقات بعضی از این ارواح وروجک نویسنده چنان مرا مجذوب خود می‌کنند که تا به خودم می‌آیم می‌بینم ده‌ها صفحه از کتابشان را یک نفس خوانده‌ام. انگار همان چیزی باشد که دنبالش می‌گشتم. این چنین، دوستی صمیمانه من با یک نویسنده آغاز می‌شود.

این روزها در دنیای کریستیان بوبَن سیر می‌کنم و از شیوۀ به کار بردن واژگانی که آقای پیروز سیار برای ترجمۀ نثرهایش انتخاب کرده شگفت‌زده می‌شوم و حض می‌برم.

متن زیر یکی ازبخش‌های کتاب “فرسودگی” است که در سال ۱۳۸۱منتشر شده. (همین عنوان کتاب خودش دنیایی حرف برای گفتن دارد.)

«کودک سه ساله‌ای که هیچ کاری نمی‌خواست بکند، آرزوهایش را جامۀ عمل پوشاندم، مگر در پیچ و خم نویسندگی. اما نویسندگی کار نیست. واژۀ کار مرا به یاد زنانی می‌اندازد که هشت ساعت در روز، قطعات پلاستیکی را در کارخانه‌های الکترونیکی بر هم سوار می‌کنند. مردانی که بامدادان تاریک زمستان، به انتظار اتوبوس می‌ایستند، آموزگارانی که دیدگان خویش را بر ورقه‌هایی که لطفی در آن‌ها نیست می‌فرسایند، زنان نظافتچی که شبانگاه دفتر کار مدیران رانظافت می‌کنند، مردانی که در آب‌های چرب رستوران‌ها ظرف می‌شویند.

واژۀ کار مرا به یاد میلیون‌ها مردم می‌اندازد و هیچ‌گاه نویسندگان را به خاطرم نمی‌آورد.

کار، زمان تبدیل شده به پول است. نویسندگی همان زمان است که به طلا مبدل شده است.

همگان برای زیستن ناگزیر از آنند که پول به کف آورند. اما هیچکس مجبور نیست بنویسد. این ناگزیر نبودن، مایۀ آن می‌شود که نویسنده، بیشتر به کودکی که بازی می‌کند ماننده شود تا به مردی که کار می‌کند-حتی اگر این بازی لازمۀ زندگی باشد تا همچنان زنده باشیم.

اگر میان هنرمند و سایر انسان‌ها پیوندی وجود دارد، که گمان می‌کنم وجود دارد، و گمان می‌کنم که هیچ اثر زنده‌ای بدون آگاهی مبهم از این پیوند نمی‌تواند آفریده شود، این پیوند جز پیوند عشق و عصیان نمی‌تواند باشد. هنرمند به میزانی که با سازمان سوداگرانۀ زندگی مخالفت می‌کند، به آنانی که ناگزیر از گردن‌نهادن بر آنند می‌پیوندد: هنرمند به سان کسی است که از او می‌خواهیم در نبود ما، خانه را نگاه دارد. کار او این است که کاری نکند و از سهم کودکانۀ زندگی ما که هیچ‌گاه نمی‌تواند با هیچ‌چیز منفعت‌طلبانه‌ای بیامیزد، پاسداری کند.»

3 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *