از سر کلافگی

می‌گوید بنویس دیگر!

چه مرگم است که نمی‌نویسم؟ وامانده‌ام.

نمی‌شود که بدون هیچ فکر نویی نوشت. از کهنگی افکارم حالم بهم می‌خورد.

پس پی نوشتن نمی‌روم.

این قضیه روی دیگری هم دارد گر نیک بنگری.

مثل اینکه بوی گندیدگی افکار از نوشته‌های آدم بیرون می‌زند و خب، آبروی آدم که برود دیگر به چه رویی بگوید نویسنده است؟ پس نمی‌نویسد.

نمی‌نویسد و این حجم از گندیدگی کل وجودش را تسخیر می‌کند. می‌شود یک کُپۀ بوگندوی متحرک مثل آن شخصیت خدای رودخانه در انیمیشن شهر ارواح.

با خودم می‌گویم اصلاً چه شد با خودت فکر کردی بزنی به جاده‌خاکی و بروی سراغ نویسنده شدن؟

هر ننه‌قمری که خوب انشا بنویسد باید نویسنده شود؟ یا مثلاً هرکس از سر بی‌حوصلگی‌های نظام آموزش و پرورش برندۀ یک‌دست قوری و چهار فنجان به عنوان نفر اول مسابقۀ داستان کوتاه شود یعنی مستعد نویسندگی است؟

من آدمی نیستم که به زور بشود کاری را بر دوشش انداخت.

تا بیایند پالون را روی دوشم بیندازند جاخالی داده‌ام و الفرار. به کجا؟ الله اعلم…

میدانی میخواهم از چه بگویم؟

لجبازی. من از سر لجبازی با دنیایی که اوامرش را بر من تحمیل می‌کرد به جادۀ نویسندگی زدم. چون کلمات را به اعداد ترجیه می‌دادم و چون سلول‌ها برایم کاری نکردند که به آن افتخار کنم.

مسخره است. اینکه فکرکنی بعد از دو-سه هفته پوست‌کندن از خودت و دفترسیاه کردن می‌توانی ماه‌ها خودت را بازنشسته کنی از نوشتن. دوچرخه‌سواری که نیست.

باید مدام بنویسی. ننویسی و نویسنده باشی؟

شاهین کلانتری می‌گفت مانند کارمند باش برای خودت. اما این فکر را دوست نداشتم. کارمند به دنبال اضافه حقوق و عاشق در رفتن از زیر کار و مرخصی وقت‌وبی‌وقت گرفتن است. ذات کارمند بودن ایجاب می‌کند تا از این شیطنت‌ها لذت ببرد. حداقل برای من اینطور بود. کم پیدا می‌شود کارمند از کارفرمایش راضی باشد یا همه جوره مطیع اوامر و دستورات او.

با این حال می‌بینم در دوره‌های نویسندگی (به اصطلاح!) دوستانی هستند که کُمیتشان لنگ می‌زند برای یک نوشتن. مدام بندۀ لگد و تشر استادند. خنده‌دار نیست؟ اینکه برای یادگیری حرفۀ مورد علاقه‌ات، پول بدهی و برای کاری که قرار است حالت را خوب کند نیازمند کسی باشی که به تو بگوید چه مرگ است که نمی‌نویسی؟! اسمش را هم گذاشته‌اند «انگیزه» . شک ندارم از قحطی کلمات است که به این واژه رسیده‌اند.

نوشتن انگیزه نمی‌خواهد. نوشتن یک خودکار، یک کاغذ و موجودی می‌خواهد که بداند کلمه چیست.

یادش بخیر؛ وقتی بنا شد پدر برایم سنتور بخرد خودم را حجمی از بادکنک و سوزن می‌دیدم.  دوست نداشتم سنتور بنوازم. اما دوست داشتم از دنیای موسیقی بهره‌ای ببرم. تسلیم خرافات و سنت‌گرایی پدر و علاقۀ مادر به صدای سنتور به سمت این ساز رفتم. جالب اینجاست که نوۀ خاله‌ام به سبب همین دلیل مجبور به یادگیری سنتور شده بود و مادر و پدر با پیف و اخ به افکار خودخواهانه خانواده او نگاه منتقدانه داشتند و بعد خطاب به من می‌گفتند: چرا سنتور نمی‌زنی؟ از همان اول دیدم همه چهارچشمی به سنتور زدن من نگاه می‌کنند یا مثلا در هر مهمانی مرا جهت عیش خود مزقانچی می‌کنند تا دو-سه آهنگی را بنوازم که انقدر نواخته بودمشان، دیگر حالم از شنیدشان بهم می‌خورد. برای کسانی که هیچ نمی‌فهمند تفاوت صدای غاز و سنتور چیست و ادعای تخصص می‌کنند که باید بیشتر تمرین کنی. از نواختن بدم آمد. بعد از سفر استادم به آلمان، دیگر سراغ سنتور نرفتم. حتی شنیدن صدایش برایم سوهان روح شده بود.

ذله شده‌ام از ننوشتن. نوشتن مثل سنتور زدن نیست. کسی مرا مجبور به نوشتن نکرده. خودم انتخابش کردم. آدم اگر آدم باشد و بخواهد آدم حسابش کنند باید پای قول و قراری که به خودش می‌دهد بماند.

این متن را صرفاً به این جهت نوشتم تا به خودم یادآوری کنم خانه‌ای دارم از آن خود که نیازمند مراقبت است. تا کسی در آن زندگی نکند خانه نیست. باید سقفی بالای سر کلماتم باشد. هرچند نحیف، بی مایه و محتوا، گاهاً سخیف و غلط

شاید بعدها از انتشار این پست خجالت کشیدم. اگر بعدهایی باشد!

یکبار کسی پرسیده بود: چرا یکدفعه انقدر به خودافشایی افتادی؟

آن روز جوابش را دست و پا شکسته دادم اما اگر الان کسی این سوال را بپرسد می‌گویم:

باید خیلی آدم خاصی باشی تا افشای خودت دنیایی را به هم بریزد

باید خیلی آدم وامانده‌ای باشی اگر همانی باشی که دیروز بودی

باید خیلی آدم بی‌جربزه‌ای باشی اگر در این دوره و زمانه جرئت ابراز وجود نداشته باشی

اگر خودت را فاش نکنی مانند روحی هستی که بدون هیچ اثری از آثارش در لیوانی اسیر شده.

حالیا من می‌خواهم تک‌به‌تک، لیوان‌های محاط کننده‌ام را بشکنم.

9 پاسخ

  1. مبینا جان جوری کلماتت رو نفس کشیدم که مدام لبخندی پهن بر روی صورتم نشست. لبخند از سر همذات‌پنداری. چقدر بی‌نظیر این کلمات را به فرمان می‌گیری. چقدر بی‌نظیر آنها را آب و تاب می‌دهی. برایت روزهای پر از نوشتنی را آرزومندم. (:

    1. وای محدثه!
      نمیدونی چه حس خوبی داشت وقتی پیامت رو دیدم. ممنون از نگاه زیبایی که داری. من چقدر خوشبختم که تو این حس رو نسبت به این نوشته و من داشتی 😍😍🌷🌷

  2. خب آن یکی کامنت که صرفا جهت ابراز احساسات ناگهانی بود… 😅🌱
    می‌دانی به گمانم آدم‌ها از سر حسادت است که با نویسندگی سر لج می‌افتند. آن طفلک را مسخره کرده و بی‌اهمیت می‌پندارند. آخر نویسندگی راه یک شبه دو شبه نیست که. پوستت را می‌کند. سال‌ها عذابت می‌دهد. تو را عاصی می‌کند و درنهایت به تو فرصت نهایی را می‌دهد‌. اگر همانطور دیوانه‌وار عاشقش بودی که بودی وگرنه می‌رود و پشت سرش هم نگاه نمی‌کند نامرد بی‌انصاف. اما اگر بماند… اگر بماند دیگر مانده و سفت تو را می‌چسبد. دودستی. و آن‌وقت فرمان چینش کلمات به دست تو می‌افتد. هوممم از نوشتن دست نکش… ابدا. مگر کار ما غیر از آن است؟

    1. جداً که نوشتن یاری پر ناز و اداست. و چه خوب این دلدار را می‌شناسی رفیق. راستش را بخواهی گاهی از سر همنشینیِ زیاد با نوشتن، دچار روزمرگی می‌شویم و یادمان می‌رود دلیل بودنمان نگاشتن است و به کلمه درآوردن تمام آنجه درک می‌کنیم. به قول تو کار ما همین است. کاش یادمان نرود.
      راستی. آنقدر از دیدن سایت زیبایت ذوق کردم که بر آن شدم برایت نامه‌ای جهت تبریک ورودت به این وادیِ نوشتن بفرستم، اما امان از زمان، که از دستم لیز خورد و برفت.
      اما به سایتت سر می‌زنم. و به این دوستی بینمان افتخار می‌کنم. تو با قدرتت در هدایت کلمات، در من شوق نوشتن را بیدار می‌کنی. پس بنویس که دنیایی به نوشته‌هایت محتاج است دوست من.❤

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *