روزهایی هست تو زندگی ما که احساس می‌کنیم قسمتی ازمون پیشمون نیست.

انگار که چیزی رو از ما گرفتن و بعد ما فراموشش کردیم و نمیدونیم الان اون چیزی که فقدانش اشک به چشممون میاره چیه؟ کجاست؟

یه روزهایی تو زندگیمون هست که خدا آسمون رو آیینه میکنه. انقدر بارون میاد که زمین و آسمون هردو مثل همدیگه میشن. ما هم موجوداتی که این بین معلقیم. گاهی رو آسمون راه میریم و گاهی روی زمین.

تو همین روزها بعضیامون احساس بودن می‌کنیم. انگار الان همه چیز دقیقا همونجوریه که باید باشه. چایی خوب دم میکشه، چراغا به موقع سبز میشه، صف زودتر جلو میره، کارای اداری روی رواله، خانواده در کنار هم هستند، هیچکس کینه به دل نداره، قسمت قشنگ کتاب شروع میشه، نوشته‌هات رنگ و بوی آرامش دارن …

بعد یه چیزی حس میکنی. یه صدا، یه آرزو، یه موسیقی، یه جمله. تورو پرت میکنه به یک صحنه و یک سوال:

منو میشناسی؟

یادت میاد؟

بعد همه چیز پر رنگ میشه. احساساتت مثل کیک پف میکنه. به آیینه آسمون نگاه میکنی. منتظری یه چیزی ببینی. میبینی. اما اون چیزی نیست که ذهنت می‌خواد. ذهن می‌خواد چیزی رو ببینی که بهت تسلی بده. که همه چیز خوبه. همه چیز واقعا همونطوریه که باید باشه.

اما آینه آسمون میگه: یادته یه قولی دادی؟

آدمی رو تصور کن؛ وقتی یکی رو منتظر می‌گذاره و قول میده که برمی‌گرده پیشش، اما قولش یادش میره. اون آدم حس عجیبی میگیره… حسی که حتی نمی‌دونه اسمش چیه.

من الان همون حس رو دارم…

مدتهاست که خواب دریا ندیده بودم. اما دیشب دیدم. خواب دریای خزر رو دیدم که قرن‌ها پیش پر از کوسه بود. تو خواب به زمانی رفته بودم که فراعنه حکومت می‌کردن. من تو خواب دنبال چیزی بودم که همیشه موقع بیداری فراموش میکنم چی بود… از زمانی به زمان دیگه. همیشه در حال دویدن…

یه روزایی هست که همه دلمون تنگ میشه.

این رو وقتی فهمیدم که دیدم مامان با هر کلمه یاد خاطره‌ای میوفتاد و گریه می‌کرد.

مثلا کلمۀ آغوش، بیمارستان، پستۀ خندان،…

نمیدونم چرا دارم این نوشته رو اینجا می‌گذارم. اما احساس می‌کنم جای درستیه.

شاید اون چیزی که نمیدونم چیه رو پیدا کنم…

همیشه به دوستانم می‌گفتم سعی کنید بزرگ نشید.

اما نشد. نمیشه. آسون نیست. آدم مجبوره بزرگ بشه.

فراموش کنه.

تا بتونه زندگی کنه.

بعد یه روز

که خیلی هم دیر نیست

به یاد بیاره

ذوق کنه

گریه کنه

بخنده

و بعد

همه چیز رو بگذاره و برای همیشه بره…