خلاقیت؛ نادیده گرفتن گذشته، تغییر وضعیت حال و گشتن به دنبال پتانسیلهای جدید است. در کل میتوان گفت خلاقیت در عمل کردن و اجرای تخیل است.
وقتی میگویم داستان، اولین کلمهای که به ذهنت میرسد چیست؟
ما خیلی ساده از مفهوم کلمات میگذریم. روزگار استانداردسازی ما را جوری بارآورده که هرجا کلمهای میبینیم مجبور باشیم به مفهومی مشترک فکر کنیم. ما را از تفکرِ خارج از چهارچوبها ترساندهاند. چرا؟ چون بایستی کنترل میشدیم!
اما رازی هست که استانداردسازها نمیدانند. اینکه درون تمام ما جنب و جوشی از خلاقیت نهفته که آمادهی برداشتن سرپوش است تا فوران کند.
بیایید یک تمرین ساده انجام دهیم. وقتی میگویم «داستان» چه چیزی برایتان تداعی میشود؟
پاسخ خودم: کلمه، نقاشی، بوی کاغذ، درخت، مداد، دویدن، کیک و شیرکاکائو، ساعت ۶ عصر، صدای آواز پرستوها، سوسوزدن ستارهها، ماه، آتش، دریا، طوفان، خاک، جنبش، سکون، هیجان، ابهام، تجلی، رویا، ترس، اشک، شهامت، دگرگونی
بیایید کمی خارج از چهارچوب، برای کلمات مفاهیم تازه پیدا کنیم. بیایید کلمات را حس کنیم و حسمان را کلمه کنیم.
میتوانید این کار را مثل یک بازی ببینید. اگر در جمع دوستان و خانواده هستید برای هر نفر تایمر را روی یک دقیقه تنظیم کنید، یک کلمه را برایش انتخاب کنید و از او بخواهید هر تعداد کلمهای که با فکرکردن به این واژهی خاص به ذهنش میرسد را بگوید. کلمات را بشمرید. هرکسی تعداد کلمه بیشتری در مدت یک دقیقه گفته بود، او میتواند برای نفر بعدی که خودش انتخاب میکند چه کسی باشد، کلمهای در نظر بگیرد و به این ترتیب پیش میروید تا یک دور تمام شود.
ما نیاز داریم به فردیت خود بازگردیم. نیاز داریم تا پیوندهای بدیع و تازه را کشف کنیم. نیاز به خلاقیت داریم تا از روزمرگی (بخوانید: روز-مَر˚گی) فاصله بگیریم.
پس خودتان را نجات دهید چون استانداردسازها به فکر من و شما نیستند. «ما» بودن هم برایشان همانقدر اهمیت دارد که این آوا را از ربان حیوانی مفید بشنوند.
اگر این بازی را انجام دادید بیاید برایم بگویید برایتان جالب بود یا نه؟ اصلا چه اسمی برای این بازی پیشنهاد میدهید؟
یک پاسخ