شنبه/ ۴ دی
شاید گاهی با خودت بگی: نکنه واقعا دارم وقتم رو تلف میکنم؟!
شاید هر روز از حرفهای خانواده و اهالی مدرسه و بعضی دوستانت وحشت برت میداره که نکنه دارن درست میگن و من دارم آیندۀ خودم رو خراب میکنم؟!
همه میگن درس بخون. بهترین باش. تو مسیری که ما میگیم قدم بذار. ما بهتر از تو صلاحت رو میدونیم. ما نگرانتیم.
همه میگن راهی که میری اشتباهه و آخر و عاقبت نداره.
احتمالا هم ازت میپرسن چند نفر رو میشناسی که تو این مسیر به موفقیت رسیدن؟ اسم یکیشون رو بگو.
و تو سر یک دوراهی(شاید اولین دوراهی زندگی) موندی. آیا حرف کسانی رو گوش بدم که این مسیر رو طی کردن و از خودشون ناامید شدن؟ مثل هزاران آدم دیگهای که به روزگارشون لعنت میفرستن؟ یا حرف دلم رو گوش بدم و مسیر زندگیم رو با انتخابهای خودم بسازم؟
بذار به شکل یک قصه به قضیه نگاه کنیم:
یک ماجراجو رو تصور کن.
فرصت کمی داره تا به یک گنج برسه. یک نقشه دستشه ولی توی اون نقشه هیچ چیزی نوشته نشده جز علامت شروع. نقشه فقط راههایی که ماجراجو طی کرده و یک کیلومتر جلوترش رو نشون میده. به اندازهای که یک چراغ قوه یا فانوس میتونه اطراف آدم رو روشن کنه. نقشۀ عجیبیه؛ میدونم.
ولی ماجراجوی قصۀ ما به جز نقشه، دوتا دوست داره که توی ادامه مسیر همیشه درکنارش هستند. یک پرندۀ سخنگو و اتفاقاً بسیار وراج، و یک پرنده ساکت و بسیار زیبا. هر دوی این پرندهها بالاسر ماجراجو پرواز میکنن و از مسیر پیش رو خبر میارن. پرندۀ اولی علاوه بر وراجی مدام به دست و پای ماجراجو میپیچه و میگه:
“پات رو اینجا نذار”، “برو چپ”، “برو راست”، “اینطوری راه برو”، “قدمهات رو این شکلی بردار”، “اینجایی که من میگم رو نگاه کن”، ” به اونطرف نگاه نکن”، “اه تو چقدر بیعرضهای”، “ببین بقیه چطور انجام میدن تو هم همون کارو بکن”، ” اینجوری باشی همه بیشتر دوستت دارن”، ” ازت ناامید شدم”، چقدر ضعیف!”، “بهتر باش”، “بهترتر باش”، “بهترترترین باش”، و…
اما پرندۀ ساکت، روی شونههای ماجراجو میشینه و بهش آرامش میده. وقتی پرواز میکنه ماجراجو با دیدنش احساس شور و شوق عجیبی توی دلش جاری میشه. تمام گرسنگیهای ماجراجو رو اون سیر میکنه. زخمهاش رو درمان میکنه. وقتی از گرما به کلافگی میرسه با بالهای بزرگش خنکش میکنه و وقتی سرما استخونهاش رو میسوزنه میاد کنارش تا با حرارت تن و پرهاش گرمش کنه. اون پرندۀ وراج همۀ آذوقۀ ماجراجو رو میخوره و باز هر روز بیشتر میخواد. اما پرندۀ ساکت، از ماجراجو چیز زیادی نمیخواد. فقط میخواد کنارش باشه.
داستان رسماً از همونجایی شروع میشه که ماجراجو توی مسیرش به دوتا جادۀ فرعی رسیده. نقطۀ شروع ماجرای حقیقی. نقطهای که باید انتخاب مهمی اتفاق بیوفته. ماجراجو یا مسیری که پرندۀ وراج به اون سمت هدایت میکنه رو میره یا مسیری که پرندۀ ساکت به اونجا فرامیخونه.
پرندۀ وراج با کلی جستوخیز و سروصدا و قیلوقال میگه:
“من این مسیر رو دیدم. تو درس میخونی، نمره بالا میگیری، باعث افتخار ما میشی، میری دانشگاه، دوباره درس میخونی(چطوریش مهم نیست اصلاً!)، پروفسور میشی، ما میگیم این دوست ماست، این بچۀ ماست، این فلانی از ماست، مدرک میگیری، شغل خوب پیدا میکنی(باز هم اصلا برای ما ذرهای مهم نیست چطوی!)، مدیر میشی، مهندس میشی، دکتر میشی، آدم حسابی میشی، کلی تحویلت میگیرن، کلی پول در میاری، میری خارج از کشور رو میگردی، با رؤسای جمهور ملاقات میکنی!، قهرمان میشی، مدال میگیری، بهترین میشی و بهتر از همۀ بهترینها میشی و ما ذوق میکنیم و تو خوشبخت میشی. این کاملاً واضحه من از همین حالا تضمین بهت میدم. بدون معطلی بیا تو این مسیر. قید اون افکار پوچ رو بزن. تو دیگه بزرگ شدی. تو دیگه نباید وقتت رو پای این کارای پوچ هدر بدی. تو الان جوونی و وقت داری. برو درس بخون و بعد دکترا بگیر و کار دولتی پیدا کن و… بعداً کلی وقت هست بری دنبال علاقههات”
(اینجای داستان تصور کن جملۀ آخر پرندۀ وراج اکو بشه…)
ماجراجو یک قدم جلوتر میره. هنوز مرز بین دوراهی رو طی میکنه. یکم متمایل میشه به سمت جادهای که پرندۀ وراج میگه. ولی حالش خوب نیست. چشمش به آسمونه. پرواز دلربای پرندۀ ساکت اون رو مات و مبهوت آسمون کرده.
پرنده ساکت چرخی توی آسمون میزنه و میاد جلوی ماجراجو روی شاخه درختی میشینه. زل میزنه به چشماش. ماجراجو نمیتونه از زیر نگاهش دَر بره. همونطور که بهش خیره شده صدایی توی دلش، یه جایی که نمیدونه دقیقاً از کجاست میگه:
“تو برای چیز دیگهای به دنیا اومدی. برای هدف بزرگی به این مسیر کشیده شدی. من نمیدونم چقدر قراره توی این مسیر که بهت نشون میدم سختی بکشی. من بهت هیچ تضمینی نمیدم که بتونی موفق بشی. ولی میدونم آدمهای کمی این مسیر رو انتخاب کردن و فقط همون آدمها بودن که تونستن به موفقیت برسن. تو شاید زخمهای زیادی برداری ولی این زخمها تو رو رشد میده. قویتر و شجاعتر از چیزی که الان هستی خواهی شد. تو احتمالاً طعم تنهایی رو خواهی چشید. شاید طرد بشی. اما در این تنهایی حقیقت خودت رو پیدا میکنی. دوستان واقعی خودت رو پیدا میکنی. نور خودت. هدف واقعی خودت. تو هنوز جوونی ولی هیچکس نمیدونه تا کی زنده است و تو شاید هیچوقت فرصت پیدا نکنی تا آرزوهای خودت رو محقق کنی. این راه که من نشونت میدم با همۀ سختیش، راهیه که تو رو در مسیر علاقههات قرار میده. ولی انتخاب با خودته. هر مسیری که بری هم من و هم پرندۀ وراج تا آخر با تو خواهیم بود. حتی تا لحظۀ مرگ. اما نمیدونم اون لحظه با دیدن من یا پرندۀ وراج(که مطمئنم اون موقع کمحرف و لال شده) چه حسی خواهی داشت. و بدون هر حسی هم داشته باشی، همه رو خودت انتخاب کردی. تو مسئول تمام انتخابها و لحظات زندگیت هستی.”
ماجراجو در اینجای داستان به نقشه خیره شده. توی دلش غوغاست. دستهاش میلرزه. دوست داره گریه کنه. حتی به این فکر میوفته که جا بزنه. التماس میکنه خدا کمکش کنه تا نقشه چیز بیشتری نشونش بده. تا کمی به انتخابش مطمئن بشه. ولی تا وقتی ماجراجو قدم بعد رو برنداره معجزه پیدا نمیشه.
…
من ماجراجویی بودم که تا نیمههای راه به حرف پرندۀ وراج گوش دادم و بعد متوقف شدم. چون سنگینی پرندۀ ساکت روی دوشم به حدی زیاد بود که تحملش رو نداشتم. بقیه دوستانم تحملشون بیشتر از من بود و خیلیاشون طبق حرفهای پرندۀ وراجشون جلو رفتن. عاقبتشون چی شد؟ از من نپرسید. چون دیگه ندیدمشون و الان خیلیاشون دیگه دوستان من نیستن. امیدوارم موفق شده باشن یا حداقل موفقیتشون در گرو گوش دادن به پرندۀ وراجشون باشه.
من از نقشهام استفاده کردم و مسیری که رفته بودم، با تحمل دوبارۀ تمام رنجهاش برگشتم و اینبار مسیر پرندۀ ساکت و زیبای خودم رو دنبال کردم.
بهتون نگم که این پرندۀ وراج چه کارهایی که نمیکرد. ضربهها، زخمها، ترسها، حرفها و حرفها و حرفها. من تونستم تا حدی ساکتش کنم. گرچه هیچوقت کاملاً ساکت نمیشه. و هر لحظه به دل من شک و تردید و اضطراب و ترس میندازه. اما من چشم دوختم به پرواز شکوهمند پرندۀ ساکت که توی آسمون جهان من میدرخشه و نوید معجزات پیاپی رو میده.
سختیها خیلی بیشتره و عدم قطعیت مسیر پیش رو گاهی من رو تا مرز جنون میبره. ولی دوستانی دارم که من رو تسکین میدن. به من نیرو و انگیزه میدن. از نور خودشون به من میدن تا بتونم تاریکی درونم رو تاب بیارم و تلاش کنم بیشتر بشناسمش.
همۀ اینها رو گفتم که اولاً یاد خودم بمونه که در این لحظه از زندگیم مسیرم رو درخشان میبینم.
شاید به موفقیت نرسم(که مسئولش خودم هستم) ولی اطمینان دارم لحظۀ مرگم با دیدن پرندۀ ساکت و پرندۀ وراج، لبخندی(به قول محدثه) کشدار تحویلشون میدم و با خیالی راحت دنیا رو ترک میکنم.
چون حداقل مدیون خودم نیستم.
2 پاسخ
چه قشنگ نوشتین ❤
در حین خوندن متن دو پرنده کنارم ظاهر شدند .
پرنده هام سلام میرسونن و تشکر میکنن از شما بخاطر اینکه بهشون زندگی بخشیدید.
البته پرنده های من با پرندههای شما کمی متفاوتن ؛ بلاخره هر کی پرنده های مخصوص خودشو داره و پرندهی هر فردی از وجود اون پر میزنه و میاد روی شونه هاش میشینه .
بازم مرسی ❤
الهه جانم ممنونم از بودنت.
بله درسته. هر کسی پرندههای مخصوص خودش رو داره که راه رو بهش نشون بدن. سلام منو هم به پرندههات برسون.😍