“من نیاز به کامل بودن ندارم. من باید باورکنم که ناقص بودن یعنی متمایز بودن. این متمایز بودنه است که ما رو خاص میکنه. منحصربهفرد بودن با همین کم و کاستیهایی که داریم بروز پیدا میکنه.”
تصور اینکه یک روز این حرفها را به خودش بزند برایش بسیار دور بود. به عنوان فرزند اول خانواده همیشه باید باعث افتخار خانواده میشد. الگوی فرزندان کوچکتر.
در تمام روزهای عمرش چشمش به دیگران بود که چطور به موفقیت میرسند و در پی این بود که هر روز بیشتر از قبل شبیه آنها باشد. شبیه آنها حرف بزند، لباس بپوشد، راه برود و…
صبحها که با مادرش به مدرسه میرفت، در طول راه نصیحتها و گوشزدهایی را میشنید که همان روز از یاد میبرد. چون هر آنچه به او گفته میشد این حس را به او میداد که ضعیف و کوچک است و دنیا و موجوداتش سعی دارند او را نابود کنند. پس او باید برای زنده ماندن همیشه بترسد و احتیاط کند.
اولین حسی که نسبت به یک اتفاق یا یک فرد جدید در وجودش شکل میگرفت ترس بود. ترس از ناشناختۀ پیشِ رو. ترس از اینکه آن ناشناخته پی ببرد نقطه ضعف او چیست و او را به دردسر بیاندازد. همه چیز را از قبل برایش آماده میکردند. نیاز به انتخاب نداشت. مثل شاهزادههایی که حتی برای کفش پوشیدن به خود زحمت خمشدن نمیدهند.
روزها میگذشت و او هر روز بیشتر از روز قبل از آیینهها دوری میکرد. احساس انزجاری که از دیدن تصویر روبهرویش در آینه به او دست میداد قابل وصف نبود.
خودش را دوستداشتنی نمیدانست ولی برای آنکه آدمهای بیشتری دوستش داشته باشند، هر کاری میکرد. قوه تخیل قدرتمندی داشت و همین سبب میشد دروغهایی بگوید چنان با جزئیات دقیق، که باورنکردنش امکان نداشت. حتی خودش هم گاهی آن دروغها را باور میکرد و با حال و هوای شخصیتی که برای خودش ساخته بود زندگی میکرد. به همین طریق اندک اندک یادگرفت دنیایی مخفی برای خودش بسازد. در این دنیای مخفی لازم نبود به دستوران دیگران گوش کند و بدون هیچ تلاشی، کامل و بینقص بود.
اما وقایع، چرخ روزگار یا هر اسمی که میشود رویش گذاشت، بعد از مدتی تمام آن فهرست دستورات بلندبالایی که دیگران برای زندگیاش تدارک دیده بودند را بهم ریخت. چیزی آرام آرام داشت در وجودش میخزید و او را در بر میگرفت. زمانی که بلاخره پذیرفت احساساتش درست میگویند، دیگر دیر شده بود و او در چمبرۀ ماری گیر افتاده بود به نام “بلوغ”.
او به جوانی نزدیک شده بود. فرآیند “بزرگشدن” به جانش افتاده بود. نفرینی که انگار هرچقدر سعی میکرد بیشتر از آن فاصله بگیرد، بیشتر به او نزدیک میشد.
وقایع آرام آرام تغییر میکرد. برخوردها آرام آرام متفاوت میشد و به دنبالش نگاهها و انتظارات.
اما بیشتر از همه، افکارش بودند که تغییر میکردند. صداهایی در سرش به موهشترین شکل ممکن مدام سوالهای ترسناک از او میپرسیدند:
«تو کی هستی؟»
ترس و ترس و ترس. هر قدمی که برمیداشت نفس به نفس کنارش بود. اما کمکم فهمید میتواند با آن صداها مبارزه کند. این اولین بار بود که برای چیزی میجنگید. جنگیدن را از یک کتاب یادگرفته بود. کتابی که میگفت: “وقتی در دنیای خودت شاه یا ملکه باشی، برای همیشه شاه و ملکه خواهی بود.”
آرام آرام یادگرفت تنهایی را دوست داشته باشد. در تنهایی میتوانست هر چیزی اراده میکند باشد. دیگر فقط با تنهایی دوست بود. آنجا خالی از ترس بود. خالی از موجوداتی که میتوانند به او ضربه بزنند، تحقیر کنند، توهین کنند و او را ضعیف و ناچیز بنامند.
غاری پیدا کرده بود پر از شگفتی. جلوۀ دلپذیری از ناشناخته را میدید. جهان خودش را گسترش میداد. جهانی که هیچکس بدون اجازۀ او نمیتوانست واردش شود.
اما چنبرۀ مار هنوز دورتادورش میپیچید و زمانهایی که مجبور بود از غار خارج شود، به او احساس خفگی میداد.
میدانست دلیل این خفگی نه چنبرۀ مار، که فشار تعفن چیزهایی است که در وجودش میگندند. القابی که به او میداند، چهارچوبها، قوانین زهوار در رفته، پوسته خشک نقابهایی که به چهره میزد. همه و همه انقدر پلاسیده بودند که نوعی مرگ را درون او بیدار میکردند. و نام این شیوه از مردن، افسردگی بود.
او نمیتوانست خارج از غار همان کسی باشد که داخل غار بود. به او اجازه نمیدادند. همانهایی که او را شاهزادهوار پرورش میدادند، حالا برای شاهزاده نگهداشتن او حاضر بودند به هر طریقی او را به قالب دلخواهشان شکل بدهند. چون میدیدند نوعی طغیان درون اوست که باید کنترلش کنند.
هیچکس نمیدانست زمان دست در کار است تا انفجار بزرگی را رقم بزند.
هنوز به یاد میآورد که آن انفجار چطور همه چیز را منهدم کرد. و این انفجار مانند یک سونامی عظیم، تمام دستاوردها، ساختهها و پرداختههای ذهنی و حقیقی او و اطرافیانش را با خاک یکسان کرد. تمام تصورات دیگران از او نابود شد.
حالا فقط او مانده بود و خرابههایی از خودش. همانطور که به تکهتکههای از دست رفتۀ عمرش مینگریست، اولین انتخابش را انجام داد: تاریکی را فراخواند.
جهانش مُرد. غارش فروریخت. خودش؟! دیگر وجود نداشت. چشم انتظار مرگی بود که صدای قدمهایش را میشنید. آدمها برایش وجود خارجی نداشتند. همه موهوماتی بودند که انگار در خواب میبیند. از مهربان بودن نفرت داشت و میخواست پلید باشد. میخواست هیچ باشد. معنای واقعی خلاء.
هیچ چیزی نمیتوانست به این خلاء راه پیدا کند و زنده بماند. به جز کلمات!
خیالش را هم نمیکرد کلمات تا این اندازه دوام و وفاداری داشته باشند. اما آنها کنارش ماندند. از او جدا نمیشدند. همه جا و همه وقت سراغش میآمدند و با شکلهای مختلفی که به خود میگرفتند ترتیب بازیهای جذابی را میدادند که تنها سرگرمی او بود.
تا اینکه یک روز کلمات در یک گردهمایی شکوهمند، در همان تاریکی اطرفش حلقه زدند و چیزی را به او دادند که هرگز نداشت.
صدا
صدایی از آن خودش. صدایی که هیچ جانداری روی زمین همانندش را نداشت. خوشحالی بیحد و مرزی که احساس میکرد قابل وصف نبود. با این صدا هرکاری ممکن بود. ترس به آن راه نداشت. با او بود. خود او بود.
با این صدا و با همراهی کلمات، آواز میخواند، میرقصید و سنگینی هیچ نگاهی را حس نمیکرد. اما خلاء همچنان پابرجا بود. تا اینکه کلمات به او یاد دادند چطور از صدایش استفاده کند و خارج از خلاء گام بردارد. آنجا بود که دومین انتخابش را کرد: نور را فراخواند.
نور با نهایت جلال و زیباییاش ظاهر شد. نور به او جسارت داد و در سینهاش فرورفت. تا ابد در قلبش خانه کرد. او برای اولینبار بود که وجود قلبی در سینهاش را حس میکرد. احساس ضربان قلبش برای او زندگی را معنا کرد و اشکهایش آهستهآهسته تاریکی را شست و برد.
حالا هر آنچه برای زندگی دوباره میخواست داشت.
هنوز هم روزهایی میرسد، آنقدر تاریک و پوچ که تمام آن صداهای زجرآور و نگاهها و زنجیرها را به یادش میآورند. اما او حالا یادگرفته با صدایش، نور درون قلبش و کلماتی که تا ابد کنارش میمانند، چطور طغیان کند و بجنگد.
او حالا نمیخواد کامل باشد. حتی در جهان خودش. برایش مهم نیست جمع اضداد باشد. تنها میخواهد خودش باشد.