سهشنبه/ ۲۳ آذر
اخیراً طی گفتوگو بین دوستداران ادبیات ژانری مطلبی را متوجه شدم که برایم عجیب بود.
کسی میگفت فیلیپ پولمن آدم مغروری است که قبول ندارد داستانهایش فانتزی است. ادعا دارد که باید نوشته هایش را در دستۀ ادبیات فاخر بگنجانند چون شخصیتهایش عمق دارند و پشت هر حادثۀ داستانی فلسفهای پنهان است.
از صحت این گفته اطلاعی ندارم و شاید خیلی اهمیت نداشته باشد اما نمیتوانم این موضوع را بپذیرم که هنوز فانتزی را ادبیات سطح پایینی طلقی کنند. شاید هنوز هم فانتزی را به داستانهای برادران گریم بشناسند یا قصۀ کدوقلقلهزن و حیوانات سخنگویی که تنها برای پند دادن به ما لب به سخنگویی باز کردهاند. ولی این ادبیات هرگز در یک سطح نبوده و همانقدر که ذهن انسان پیشرفت میکند و قدرت خیالپردازی و دایره تصوراتش گسترش مییابد، داستانهای گمانهزن هم عمیقتر و مفهومیتر میشوند.
این شاخه از داستانهای کودکانه کم کم محدوده بسیار کوچکی از ادبیات فانتزی را تحت تسلط میگیرند.مگر آنکه بهروز شوند و خوراک داستانهای جدید را فراهم کنند.
حالا که بحث عمق و فلسفه به میان آمد، چه کسی منکر این است که داستانهای نوظهور فانتزی اکثراً برآمده از یک درد اجتماعی یا فرهنگی یا بازگویی و بازآفرینی شده از نوعی تفکر سیاسی و مذهبی است؟ اگر عمق و فلسفه به این است، میتوانم نام چندین کتاب را بیاورم که شخصیتهایشان بر اساس نظریات شخصیتشناسی فرویدی خلق شدهاند. اما همچنان نویسندهشان ازعان میکند که این داستان متعلق به ژانر فانتزی است.
هیچ داستانی خوانده نمیشود مگر آنکه در شروع نیاز به سرگرم شدن را در خواننده برطرف کند. درحالی که متاسفانه بسیاری از نویسندگان تازهکار (مثل خودم) این موضوع را نادیده میگیرند و میخواهند نوشتهشان اول از همه، پند و پیام مهمی به خواننده بدهد. خوانندهای که هر روز زندگیاش درحال فرار از پند شنیدن است و به دنبال تجربۀ ملموس زندگی با چاشنی لذت میگردد.
اگر میخواهی کسی را عاشق مسواکزدن کنی، مسواکی بخر که ویژگی خاصی داشته باشد. یک روز خاص مثل عید یا روز تولد، آن را در یک زرورق جذاب و خوشرنگ و لعاب بپیچ و به او هدیه بده.
آن وقت او برای هر روز مسواکزدن لحظهشماری میکند.