تقلا برای نوشتن

هیچ تمرکزی برای نوشتن ندارد.

البته که نوشتن داریم تا نوشتن. نوشتن درباره موضوعی خاص در این لحظه در توانش نیست. دستانش به محضی که روی کی‌بورد می‌رود جسمی بی‌جان و بی‌رمق می‌شود که روی کلمات ماسیده. اما تقلا می‌کند. حتی نمی‌داند این تقلا برای چیست. نمی‌داند به سمت چه مقصودی انگشتانش روی کلمات می‌خزند. انگار به همین راضی است که حرکتی باشد. شاید در این میان کلمه‌ای زنده شد. حتی اگر یک کلمه هم زنده شود کافی است.

برای روزهای بی‌نوشته، درمانی جز هم‌صحبتی با آن دیگری‌اش نمی‌یابد. تا از او می‌گوید، با یک کیسه پر از سوالات و تحلیل‌هایی که فکر را درگیر خود می‌کند، از راه می‌رسد. دست‌های این دیگری، مانند شخصیت‌های کارتونی که بوی غذایی خوشمزه آن‌ها را به پرواز درمیآورد و به سمت خود می‌کشاند، روی حروف کشیده می‌شود. قدرت آن دیگری از این نویسندۀ بی‌رمق بیشتر است. با هم به گفتگو می‌نشینند:

-هی! امروز عجب روز داغونی بودا! تا میومدی یه سروسامونی به داستانت بدی از دستت لیز میخورد میرفت همونجایی که ازش اومده بود.

+تقصیر من نبود.

-کسی از مقصر حرف زد؟ من فقط گفتم روز داغونی بود. غیر از اینه؟

+روزداغونی بود قبول. ولی اگر می‌خواستم می‌تونستم داستان رو توی ذهنم نگه دارم.

(صدای جویدن بیسکوئیت‌هایی را می‌شنود که روی میز گذاشته بود و فراموش کرده بود با چای بخورتشان. آن‌دیگری‌اش با دهان پُر می‌گوید:)

-خوب چرا نخواستی؟

+من نخواستم؟

-ای بابا. خودت میگی! اصلاً معلوم هست چته؟ چرا تو درودیواری؟

+کلافه‌ام. هیچ چیز درست‌درمونی ننوشتم. نمیدونم چرا. من هیچی نمیدونم. تویی که همه چیزو میدونی. تو بگو من چمه.

(هورتی از چایی یخ کرده در فنجان می‌نوشد و ادامه می‌دهد:)

-اگر نظر کارشناسانه منو بخوای، فکر می‌کنم دلیل گرفتگی عضلات نوشتاریت اینه که توی این هفته اندازۀ ارزن هم کتاب نخوندی. همینه که توی مغزت چیز درست و حسابی پیدا نمی‌کنی که درباره‌ش بنویسی.

+خوب، کارشناس اعظم! حالا پیشنهادت چیه؟

-ببین رفیق! تو الان دوتا راه بیشتر نداری. یکی اینکه انقدر بشینی با من حرف بزنی که سهمیه هزارکلمه‌های امروزت تموم بشه، یا اینکه پاشی یه تکونی به خودت بدی و بری یه صفحه کتاب بخونی و بعدش بری پیاده‌روی.بلکه مُخت کارکنه. حالا دیگه انتخاب با خودته.

+ینی میگی من اگر الان برم یه صفحه کتاب بخونم، پر از ایده میشم؟

-ببین نمیدونم چی میشه. قطعاً پُر از ایده نمیشی ولی میتونی امتحانش کنی. مرگ که نیست نه؟

+باشه. این بار هم به حرفت گوش میدم.

-صبر کن ببینم. اول اون گوشکوب رو بده به من(منظورش تلفن همراه است) تا اون گوشکوب بیخِ گوشِت باشه هیچ غلط درست و حسابی ازت سر نمیزنه.

+مگه قراره غلطی ازم سر بزنه؟

-من معتقدم کار غلط کردن بهتر از هیچ کاری نکردنه.

+اوه! ببینم اسمت نیچه نبود؟!

آن دیگری می‌خندد. این دیگری گوشی را روی میز جا می‌گذارد و میرود سراغ اولین کتاب دم دستش. تا شاید بتواند چیزکی بنویسد و از روی نوشتن شرمسار نباشد.

2 پاسخ

  1. چه خوش گفتی:
    “برای روزهای بی‌نوشته، درمانی جز هم‌صحبتی با آن دیگری‌اش نمی‌یابد.”
    اگر اشتباه نکرده باشم گفت‌وگویی بود بین مبینا بود و اریا.
    چقدر این گفت‌وگوها آشناست.
    بازگشتت رو به سایت تبریک می‌گم (:

    1. آری
      و بسیار از این دست گفتگوهاست که بسیاری از این بسیاری قابل انتشار نیست.
      میدونی منطورم چیه 😁
      قربانت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *