اوقاتی پیش میآید که آدم به آنچه زمانی بدان ناباور بود ایمان میآورد.
اخیراً ایمان آوردهام زندگی سراسر جدال است. با درجهبندیهای مختلف. گاهی این جدال درحد شوخی و سیخونک دوستانه است و گاهی تبدیل به یک صحنۀ نبرد پر آشوب میشود، پر از کشت و کشتار و خون و خونریزی.
دلیلش را نمیدانم اما این روزها هر کاری در راستای هدفم بردارم سدی روبهرویم سبز میشود. البته شاید بیشتر شبیه حریف تمرینی باشد. یا قلدری که سر کوچه میایستد و نمیگذارد به خانه برسی. تا به حال شده در پیادهرو کسی از روبهرویتان بیاید و بدون آنکه قصد و نیتی داشته باشد، طی حرکاتی آینهوار، واکنشهای همسانی با شما پیدا کند و در نتیجه نه او بتواند بگذرد نه شما؟ اولش خندهدار است. انگار در رقصی دونفره با یک غریبه شرکت کرده باشید. اما اگر بیش از حد طول بکشد، در آن لحظه دلتان میخواهد طرف مقابل را هل بدهید و زود از آن مکان دور شوید. حداقل من که اینطور هستم!
حالا تصور کنید این امکان وجود نداشته باشد. شخص روبهروی شما خودتان هستید که میداند الان میخواهید خودتان را هل بدهید و او همزمان یا زودتر شما را هل میدهد.(حتی خودش هم مثل شما روی زمین میافتد!)
برای آنکه منظورم را بهتر برسانم، در اینجا دعوت میکنم به دیدن این صحنه از فیلم Annihilation (نابودی):
با فیلترشکن ببینید!
به عنوان یک زیستشناس علاقهمند به مقوله تکامل و فرگشت، این فیلم برای من بسی جالب و تاملبرانگیز بود.
این مطلب قرار نیست نقد و بررسی یا معرفی فیلم باشد. اگر چه شاید با دیدن این ویدیو کنجکاو شوید که بدانید قضیه چیست.
خواستم از این بگویم که برنامههای ما گاهی اوقات برخلاف آنچه تصور میکنیم ما را از مخمصه نجات نمیدهد. باعث رشد و پیشرفت ما نمیشود. بلکه بدتر درگیر مخمصهای میکند شبیه نوع بیمارگونهای از خوددرگیری و خودسرزنشی.
بگذارید مصداق بیاورم.
یک هفته پیش زمانی که تصمیم جدی گرفتم تا به بحث تولید محتوای خود نگاه جدیتری داشته باشم، به محض روشنشدن لپتاپ با دود سرخپوستی ملایمی از جانب چپ حلبیِ دوستداشتنیام(لپتاپ) مواجه شدم. نمیشد فکر مثبتی کرد. از این دست فکرها که: شاید موجودی آن داخل درحال سیگار کشیدن یا خودسازی است.
اگر هم بود، وروجک شیطان صفت، زده بود جایی را سوزانده بود که به مستوجب آن لپتاپ برای مدتی از خدمت من مرخص شد.
برای یک نویسنده و نوپای مسیر تولید محتوا هیچ دردی بزرگتر از این درد نیست. عملاً میشود با درد معلولیت یا شکستگی دست و پا مقایسهاش کرد.
خواستم مقاوم باشم و به این دیدگاه تن ندهم که: موجودی شریر دارد جلوی راه مرا میگیرد چون میداند ممکن است موفق شوم. یا اینکه شاید الان وقتش نیست و اینها نشانهای است از اینکه فعلاً بیخیال ماجرا شو.
به دفتر قطع A3ای که نزدیک ۲۰۰ برگ دارد پناه آوردم. یک صفحه و نیم از طرح اولیه مقاله نوشتم. خستگی بر من مستولی شد. همانجا چرتی زدم. بعد از بیداری و تمسک به قهوه جهت هشیاری، در پی دفتر کَتوکُلفتم شتافتم تا ایدۀمقاله از دهن نیوفتد.
هیچ اثری از دفتر به آن یوغوری نبود که نبود!
درحالی که اتاق را زیرورو کرده بودم و صدای اعتراض برادرم را به فلکالافلاک رسانده بودم، لحظهای وسط خرتوپرتهایی که از گوشه به وسط و از وسط به گوشه کشیده شده بودند نشستم. از حرص بدنم میلرزید. جای مقاومت نبود. در حال انفجار بودم. ضامن این بمب هم زمانی کشیده شد که وقتی دیدم میتوانم در دفتر دیگری بنویسم، سه خودکار یافتم: یکی جوهر نداشت، یکی شکسته بود و مدام وامیرفت و یکی به پتپت میافتاد و هرجا میخواست برخلاف ارادۀ من نوشتن را متوقف میکرد.
این شد که از اعماق دیافراگم، نفسی گرفتم و فریاد کشیدم: شوخیت گرفته؟!
در نتیجه برای مدت یک هفته با شوخیهای این چنینی و حرکات آینهوار خودم در مقابل خودم، به جنگ و جدال با خودم و روزگار پرداختم و نوشتن گوشهای نشسته بود و به کولیبازی من نگاه میکرد.
بگذریم که سونامیهای زندگی معمولاً مجال نفسگرفتن را نمیدهند و یکی پساز دیگری یورش میآورند تا ویرانت کنند. ولی از حق نگذریم تا زمانی که چیزی ویران نشود، چیزهای نو و محکمتر ساخته نمیشوند.
از این به بعد هر موقع دچار این واماندگی شدم به خودم میگویم: صبور باش. هر چیزی به وقت خودش رخ میدهد. هشیار باش و نقاط ضعف دشمن روبهرویت را ببین. از فرصت استفاده کن و گاهی، فرار را بر قرار ترجیه بده. مخصوصاً وقتی بحث سر جنگ داخلی است. جنگیدن با خود همانا و هدر رفتن انرژی برای بازسازی همان.
تریلر فیلم سینمایی Annihilation
5 پاسخ
یاد یادداشت خودم افتادم اریا… خودت برعلیه خودت… .
بساطی شدهاست… این نبرد بیانتها اصلا نه میگذارد جدیجدی کارت را پیش ببری و نه تو را رها میکند. شبیه چرخهی معیوبی است کا تا ابد ادامه دارد. جنگی بزرگ که فقط خودت هستی در مقابل خودت. و آن لعنتی مقابل رویت تنها خواستار تسلیم شدن توست. لعنت بهش… .
متاسفانه من هم سمجتر از آنم که اکثر وقتها تسلیم شوم. دودستی آنقدر به یک چیزی میچسبم که رسما خودم را نابود میکنم و تمام.
خدا بیامرزتم🤦🏻♀️😶
اما به گمانم لازم است که دربرابر این خود بیشاخودم کوفتی تسلیم شویم و بگذاریم نیشش را تا بناگوش باز کند.
هوسم شد دوباره این فیلم رو ببینم… بهگمانم حرفهای زیادی برای گفتن دارم.😃✌🏻
نبردی که ما رو گرم نگه میداره کیت
تو جهانی که همه چیز یخ بسته. قبول داری؟
برای اینکه زندگی توی وجودت جریان داشه باشه ناچاری به حرکت و چه حرکتی بیشتر از این مبارزه میتونه آدم رو زنده نگه داره؟
من دارم کم کم به این فکر میکنم که به اون لعنتی به عنوان یه سلاح نگاه کنم.
فیلم جالبیه. مطموئنم برات پر از ایده است🙌
خیلی نوشتتون رو دوست داشتم مخصوصا اینکه به خاطر جاذبش منو به خوندن تا آخر مطلب تشویق کرد. تشبیهاتتون عالی بود. موفق باشید.
سلام.
متشکرم آتنا جان. از دیدن کامنت شما خوشحال شدم🌹
ممنون از همراهیت
مبینای عزیز، چقدر حق گفتی!
یاد قضیهی رمان نویسی خودم افتادم. باورت نمیشه حدود هشتاد صفحه نوشتم و درست وقتی به نقطهی طلایی داستان رسیدم، با یه اشتباه کوچیک تمام داستان پاک شد. حالا من مونده بودم و چند صفحهی پایانی که تو ذهنم رژه میرفت. با هزار مصیبت دوباره هشتاد صفحهی پاک شده رو نوشتم و برای بار دوم به نقطهی عطف رسیدم اما اینبار دیگه ذوق و شوقی برای نوشتن چند صفحهی باقی مونده نداشتم. حتی نقطهی عطف هم دیگه مثل سابق نبود و اون ضربهی نهایی رو نداشت. خلاصه که اون داستان بدون اینکه به صفحات آخر برسه برای همیشه بسته شد چون من رهگذری که مقابلم بود رو هل دادم و اون هم به جای اینکه از سر راهم کنار بره افتاد روی من تا توی جوب تنها نباشم. دستش درد نکنه.