بین امیدی که حالت رو خوب میکنه ولی آخرش مشخص نیست سرنوشتت به کجا میرسه،
و ناامیدیای که اولش انقدر دردناکه انگار جونت رو میگیره، ولی آخرش خیالت رو راحت میکنه و حالت خوب میشه،
کدوم رو انتخاب میکنی؟
گفتگوی ما با این سوال آغاز شد.
نمیتوانستم همان لحظه جواب قاطعی بدهم چون نمیخواستم کلیشهای باشد. پس از او اجازه گرفتم به من مهلت بدهد تا بتوانم روی کاغذ فکر کنم.
و چنین بود حاصل افکار من در گفتگویی درونی:
امیدی که حالم رو خوب میکنه! اگر امیدی که الان حالم رو خوب میکنه انتخاب کنم، حالم خوبه. مهم نیست آخرش چی میشه. هر موقع زمان انتخاب برسه، اونموقع مهمه که من چیکار میکنم. کاری که الان میکنم امید یا ناامیدیِ آیندهام رو میسازه.
جواب دادن به این سوالها مهمه:
الان دارم چیکار میکنم؟ برای اون روز کاری میکنم؟ امید اگر به این معنا باشه که یه گوشه بشینیم، خیره به افق باشیم و منتظر کسی که بیاد و همه چیز رو برامون درست کنه، هیچ ارزشی نداره. اون امید چیزیه شبیه پرتغالی که میگذاری تو یخچال تا بعداً بخوری و هر روز یادت میره اونجاست و دست آخر وقتی یادت میاد و میری سراغش، میبینی کپک زده.
اون کپۀ کپک هنوز پرتغاله ولی تو دیگه نمیتونی بخوریش. نمیخوای بخوریش.
ولی اگر امید چیزی باشه که بتونم هر روز یک قدم خودم رو بهش نزدیکتر کنم، حتی شده براش دست و پا بزنم، چیز خوبیه. اون موقع لحظههای زندگیم معنادار میشن. حداقل هر تلاشی هم کرده باشم، هرچقدر مضحک و احمقانه، به یک امیدی بوده. بیمعنا نبودم. کارهام بیمعنی و پوچ نبودند.
امید به نظرم چیزیه که به آدم معنا میده و آدمی که معنا داره آدم زندهایه. آدم تازهایه.
مثل پرتغالی که تو یخچال میذاری و هر روز میری بوش میکنی. یا حتی یه پَر ازش رو میخوری. میدونی اونجاست و میدونی وقتی بری سراغش خستگیت درمیره.
(دلیل مثالی که آوردم این بود که اون روز برای اولینبار بعد از مدتها، هوس پرتغال کرده بودم و دیدم تنها پرتغال تو یخچال، یکطرفش سالمه و طرف دیگهاش حسابی خراب شده.)
حالا ناامیدی. اگر به زندگی یا مرگ منتهی باشه تفسیرش متفاوته. منظورم از این مردن فقط مردن جسم نیست. هیچوقت بحث فقط سر جسم نبوده. ولی اگر من در بُرههای از زندگیم باشم و ناامیدی به معنی انتخاب نکردن یکی از مسیرهای پیش روم باشه، شاید به نتیجۀ خوبی برسم. ناامیدی از جنس کَندهشدنه … مثل جداشدن جفت از جنین.
حداقل برای من اینطوره.
ناامیدیای که آخرش راحتم کنه… چجوری راحت میشم؟ یعنی در آینده از اینکه امروز ناامید شدم خوشحال باشم؟ آره. این خوبه. به این شرط که بدونم آخرش به کجا میرسم. ولی آیا میشه؟ میشه گفت آخرش چی میشه؟ اگر آخر ناامیدی حسرت باشه نمیخوامش. اگر آخر ناامیدی انتخاب یه مسیر جدیده، میشه امتحانش کرد. من هنوز زندهام. پس یعنی میتونم یادبگیرم و تجربه کنم. حتی اگر دیگه فرصتی برای انتخاب راه درست نداشته باشم، حداقل میتونم به بقیه نشون بدم که این مسیر اشتباه بوده. ما زندگی رو دست به دست میکنیم. و اگر هنرمند باشیم این زندگی تو دستهای ما زیبا میشه و به دیگران میرسه. ما بخشی از این زیبایی هستیم.
تو یه مثال خیلی ساده؛ من از خودم ناامید شدم و اون موقع بود که چشمام به این حقیقت باز شد که تو رشته تحصیلی خودم هیچ آیندۀ درخشانی نخواهم داشت. با اینکه داشتم کار میکردم و پیش میرفتم. ولی حالم خوب نبود… پس ازش ناامید شدم و یک دَرِ جدید رو باز کردم. خودم رو دوباره شناختم. وقتی رها کردم، راحت شدم. شبیه مُردن بود ولی از نوع خوبش. نه از اون نوعی که آدم حسرتش رو بخوره.
بین امید و ناامیدی کدوم رو انتخاب میکنی؟ به زمانش بستگی داره.
من عجله دارم؟ داره دیر میشه؟ کسی در خطره؟ من در خطرم؟ آینده در خطره؟ همه چیز به من بستگی داره؟ مسئله چقدر اهمیت داره؟
گاهی وقتها ما خودمون رو الکی درگیر انتخاب میکنیم. مثل اینکه تو جادهای باشی و یه تابلو ببینی که نمیدونی معنیش چیه و از قضا اون تابلو هم هیچ ربطی به مسیری که تو طی میکنی نداشته باشه. اگر وایستی و بخوای کشف کنی معنیش چیه و باید با دیدنش چیکار کرد، داری وقتت رو از دست میدی….
من بین امیدی که حالم رو خوب میکنه و آخرش ناپیداست،
و ناامیدیای که جونم رو میگیره ولی آخرش راحتم میکنه،
کدوم رو انتخاب میکنم؟
باز هم میگم: من ترجیه میدم حالم خوب باشه.
معلوم نیست تا کی زندهام… معلوم نیست تا کجا پاهام جون داره این مسیرو بره. معلوم نیست تو مسیرم چیا میبینم. یه سیب هزار چرخ میخوره تا بیوفته پایین. اگر من اهل رفتن باشم؛ نه یکجا نشستن، این امید منو به جاهای محشری میبره. شاید هم به جاهای ترسناک ولی ترجیه میدم تجربه کنم. بچشم. برم. نمیخوام حسرتش بمونه توی دلم…
یادمه وقتی کوچیک بودم و میرفتیم بهشت زهرا از مامان و بابا که سر خاک دعا میخوندن دور میشدم. میرفتم و برای اونهایی که روی سنگشون نوشته بود جوان ناکام دعا میخوندم. به نظرم میرسید اونها بیشتر نیاز دارن براشون گریه کنیم و دعا بخونیم. اگر ناامیدی آخرش بخواد حالم رو خوب کنه شاید قبل از خوب شدن حالم، وقتم تموم بشه… اون موقع منم میشم ناکام.
البته باز هم بستگی داره از چی بخوام ناامید بشم. اگر ناامید شدنم باعث بشه به چیز دیگهای امیدوار بشم و راهم رو تغییر بدم، احتمالاً انتخابش میکنم. رهاش میکنم… درد داره ولی این درد آدم رو بزرگ و عمیق میکنه. مثل اقیانوس. شاید اسمش ناامیدی باشه. شاید رنگش سیاه و تیره باشه ولی همیشه تا وقتی هوا تاریک نشه ستارهای نمیدرخشه. حقیقتِ همه چیز در ابتدا سیاهه.
من دربارۀ عشق فکر میکنم. شاید دوست من منظورش چیز دیگهای باشه… ولی الان من فقط به امید به عشق فکر میکنم. این کلمه تو زندگی من نقش زیادی داشته… برای کشف این سه حرفی، راهی جهانی شدم که یک عمر منو دربرگرفت و وقتی رهام کرد، روحی بودم لخت و عور و بیهمه چیز….
من در همین لحظه قلبم از عشق ناامیده. ولی این ناامیدی شبیه فراخواندنه. یکی از دوستهام در این باره بهم میگفت: وقتی یه چیزی رو رها کنی، راحتتر میاد به سمتت. دربارۀ چیزی که اختیارش دست تو نیست، وقتی زمان داره میتازه و میبلعه، ناامیدی رو انتخاب کن. به مسیر ادامه بده ولی گهگداری برگرد و به پشت سرت نگاه کن. اگر اومده باشه… فقط نگاهش کن.
و برو…
اون خودش میدونی کجا پیدات کنه.
من از این سه حرف ناامیدم… خیلی ناامید… ولی ازش ممنونم که منو راهی این مسیر کرد. اون منو به نوشتن رسوند. الان اونه که بر قلب من حکمفرمایی میکنه. همین سه حرفه که منو زنده نگه داشته. من نمیتونم حقیقت یک چیزی رو ازش جداکنم و دربارهاش نظر بدم. عشق از نوع امیدواریه. ولی «ا.م.ی.د» این کلمه یه چیزی بیشتر از «ع.ش.ق» داره…
(من همیشه دوست دارم تو کلمات ارتباطی اسرارآمیز کشف کنم. شاید گاهی مسخره باشه ولی سرگرمی جالبیه. مثلاً ۵تا بودن تعداد حرفهای کلمۀ «ن.و.ش.ت.ن» و خود عدد پنج تو فارسی که شبیه قلبه! و تعداد نقاط این کلمه و قداست عدد ۷! و البته قرینه بودن ابتدا و انتهای این کلمه! )
نتیجه چی شد؟
اگر ناامیدی و امیدواری دوتا مسیر باشن که سر راه من قرار گرفتن و من تو این سه راهی ندونم باید کدوم طرف رو انتخاب کنم و دیرم شده باشه، به رفتن به اون مسیری که حسم میگه درسته ادامه میدم. شاید نرسم. ولی چون حالم تو اون مسیر خوبه، درست انتخاب میکنم. حداقل میدونم میخوام به کجا برسم. شاید یکنفر سر راهم پیدا شد و میدونست مسیر درست از کدوم طرفه و راهنماییم کرد.
ولی ناامیدی…. شاید مسیرش قشنگ باشه و شاید به مقصد برسم. ولی حالم خوب نیست. همش به پشت سرم نگاه میکنم و میگم کاش برمیگشتم. حسرت…
اگر امید رو انتخاب کنم وقتی آخرش مشخص نباشه, همیشه تقاطعی با ناامیدی پیدا میشه.
تو راه امیدواری همیشه با تقاطع ناامیدی برمیخوریم و همیشه انتخاب ماست که سرنوشتمون رو میسازه. مثل هزارتویی که بعد از هر انتخاب ما شکلش تغییر میکنه.
دوتا چیز رو نباید یادمون بره:
یک: عادت نکنیم تا دچار روزمرگی و زندگی رُباتی نشیم.
دو: قدرت زمان رو فراموش نکنیم. زمانه که توی این بازی حکومت میکنه و در آخر، حتی اگر به انتهای هزارتو رسیدیم. جلوی ما میایسته و میگه: از من درست استفاده کردی؟؟
برایم بنویس
اگر تو بودی کدام را نتخاب میکردی؟
6 پاسخ
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل/وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم.
قطعا من هم همین راه رو انتخاب می کنم چون زمانِ حالِ ما،آینده ی گذشته ماست.پس اگر در زمانِ حال،حال دلمون خوب نباشه حتی به طور فرضی اگر آینده ی خوبی هم داشته باشیم باز قطعه ای از پازله زندگیمون ناقصه.پازل ناقص هم هیچ زیبایی نداره
چه تفسیر خوبی. موافقم👍
کل این یادداشت تو همین بیت شعر بود.
ممنون از همراهیتون آقای نجاتی عزیز🌹
درود زنده باد تبریک بخاطر قالب زیبا و تازه ی سایتتون
😍🌷
سلام آقای افتخارینیای عزیز. ممنون از پیشنهاد خوبتون🙏
مبینا دوستداشتنی که من با نام اِریا به یاد دارمت خواستم بیایم و برایت بگویم. از اینکه انتخاب من کدام خواهد بود. من اولی را انتخاب میکنم. اما نه با امیدی ساختگی و دروغین. نه امیدی به معنای خوشبینی مطلق باشد. جهان فکری من سیاه است و مملو از تاریکی اریا. درست همان طور که پیشتر هم دیده بودی. جهان من تقلیدی از جهان حقیقیتست با تمام دردها و رنجهایش. امید در جهان من به معنای تلاشیت که از سمت من رخ بدهد. تلاشی که بدانم کوتاهی نکردهام هرچند هیچ قطعیتی نیست. این جهان درهمبرهم در عینبینظمی منظم است. میدانم که به وقتش تلاشهایم جواب خواهد داد. هرچند ممکن هم هست که نشود. ممکن است چنان شکست بخورم که دوباره تمام روحم تکهتکه شود اما من آنقدر سمجم که حاضر نیستم رها شوم. میدانی مارک منسن در کتابی گفته: «حاضری برای چه چیزی رنج را تحمل کنی؟» وقتی این را خواندم لبخندی پهن بر روی لبهایم نشست و با خودم گفتم برای همان باریکهای از نور که در تنم حس میکنم. همانی که به من قدرت ادامه دادن میدهد. بگذار جهان تا میخواهد مرا تکهتکه کند. این انتخاب من است. جهان سیاه و تاریکی که این روزها در اطرافمان پرسه میزند. جهانی که بودنش برای من الزامی و حقیقیست… .
دوست عزیز و نازنین من.
چقدر از این انتخاب و بیان شیوای تو لذت بردم. امیدوارم آن دوست هم پاسخ تو را بخواند.
کاملا موافقم که رنج کشیدن برای آنچه بدان عشق میورزیم عین لذت است. تناقضی پایدار. و چه خوب توصیف کردی خودت و حقیقت جهان را. مرا به یاد سنگهای یک کوه آتشفشانی میاندازی که باریکهای از طلا یا عنصری نایاب درون خود دارد.
من میدانم انتهای مسیرت حتی اگر شکستی باشد تو دیگر تکهتکه نمیشوی. یا آنقدر تکهتکه میشوی که هر تکهات بخشی از موفقیت را لمس کند. دیدهای وقتی چیزی میشکند، انگار بزرگتر شده.
همهاش همین است، بزرگشدن و وسعت یافتن.
ممنون که با پیامهایت به من شوق ادامه دادن میدهی.
مانا باشی