اگر می‌خواهی در کاری به موفقیت برسی، آماده باش تا در آن کار شکست بخوری

وقتی بی‌قرار می‌شوم به قفسه کتاب‌خانه‌ام یورش می‌برم.

مثل معتادی که به دنبال جاسازش می‌گردد. کتاب‌ها را خوانده و نخوانده و نیمه‌خوانده برمی‌دارم و مانند فال حافظ از اول، وسط و آخر باز می‌کنم و به جملات چنگ می‌زنم.

جمله به جمله را می‌بلعم. به دنبال مزه‌ای جدید. به دنبال طعمی که روحم در پی چشیدنش به تقلا افتاده.

بعضی‌ها را آنقدر سریع ورق می‌زنم که انگار می‌خواهم پروازشان بدهم.

از ژست‌های کتاب‌دوستانه خوشم نمی‌آید. از آن ژست‌هایی که معتقدند برگه‌های کتاب نباید ذره‌ای تا بخورد یا لکۀ انگشتی رویش بیوفتد.

کتاب‌هایی را که بیش از ده‌بار خوانده‌ام شبیه کتاب دعاهایی شده‌اند که در مسجد دست هزاران نفر گردیده. گاهی رد اشکی برگه‌هایش را چروکانده، یا اثر انگشت‌های جستجوگری لکه‌دارش کرده.

از نظر من کتاب‌های نفیس آن‌هایی است که چروک، رنگ و رو رفته، زرد و لب پر باشند. شبیه جاده‌ای که از تردد زیاد ماشین‌ها آسفالتش مثل آیینه صاف شده.

دنبال توصیه ای می‌گشتم. حرف حسابی که مستقیم بخورد توی صورتم و گیجم کند و کاری کند کل روز به آن جمله فکر کنم و سرگشته، آنقدر بنویسم که زمان دَر برود.

دلیل این درماندگی، افشای حقیقتی بود که بین من و یک دوست بی‌نظیر در نامه‌ای رد و بدل شد.

فکر می‌کنم یکی از اصول تغییرناپذیر در انسان‌ها این است که از شکست می‌هراسند.

از هر نوعش و در هر مرحله از زندگی، فرقی نمی‌کند.

نمی‌شود با یکسری جملۀ انگیزشی باد آورده از نوع:

بلند شو

شکست رو قبول نکن

تسلیم نشو

و…

از پایان نافرجان نترسید و شلنگ‌تخته‌انداز با مغز از چاله‌ای به چالۀ دیگر افتاد.

نه که گفتن این چیزها بد باشد. اما اکتفا به گفتنشان هیچ ثمری ندارد.

 

زمانی که برای کنکور درس می‌خواندم برای آنکه روحم نمیرد هر شب می‌نوشتم.

اسمش را گذاشته بودم: قرار ملاقات با منتقم

از آرزوهایی که کنکور نابودشان کرد و می‌خواستم بعد از رهایی از چنگالش احیاشان کنم می‌نوشتم. به انتقام فکر می‌کردم. یک هفته قبل از کنکور برای خودم چنین نوشتم:

موفقیتی که تو منتظرشی چیزی نیست که تو می‌خوای. قبول کن. هرچقدر هم تصور کنی لباس سفید پوشیدی و آمپول و تب‌سنج و دستگاه فشار و این بندوبساطا از هیکلت آویزونه، بازم فایده نداره. موفقیتی که تو داری براش تلاش میکنی انتظار دیگران ازتوعه. تو داری برای موفقیت دیگران خودت رو نابود میکنی. و چند سال بعد خودت هم انتظار داری یک نفر دیگه به جای تو به موفقیت برسه… گوش کن!  آخر مسیر تو اگر چیزی بغیر از موفقیت باشه چی؟ همه بلدن وقتی رفتن بالای سکوی افتخار چه سخن‌رانی غرایی کنن و از ننه و بابا گرفته تا بقال سرکوچه که مثلا اون داروی ویتامینه رو بهشون داد بخورن و تا صبح درس بخونن تشکر کنن و باد به غبغب بندازن.

ولی هیچکس جرئت نداره اون روزی رو ببنیه که با سر میخوره زمین. حالا تو. رفیق. اگر تو این مسیر با سر بخوری زمین، دوباره پا میشی؟ اونقدری دوستش داری که به خاطرش دوباره بلند شی؟

وقتی یاد این گفتگوی خودمانی من و من افتادم، که در نامه به آن دوست بی‌نظیر از اینکه چرا به نتیجه نمی‌رسم گله می‌کردم.

اما یادم نبود که اگر در پی خلق هنر هستم، به قول ست گادین: هنر نتیجه نیست؛ مسیر است. در مسیر هم زمین‌خوردن پیش می‌آید. خوبیش اینجاست که جایی به انتها نمی‌رسد و آخرین تصویر از تو یک تصویر زمین‌خورده و درب‌وداغون نیست.

دوستی می‌گفت: اگر تو مسیر زندگی‌ات خط پایانی درنظر بگیری مطمئن باش هرگز بهش نمیرسی مگر اینکه مرگ به سراغت بیاد.

منظورش این بود که ما ذاتاً از به انتها رسیدن کارها می‌ترسیم و روزی که مسیر تمام شود ما هم ترجیه می‌دهیم تمام شویم.

وقتی می‌بینم مادرم در شرف بازنشسته شدن تا این حد ترسیده، به صحت این جمله ایمان می‌آورم.

او از ۱۰ سالگی کار کرده و از ۱۷سالگی معلم بوده. حالا پس از سی‌واندی سال کار کردن، در مرحله‌ای از زندگی است که به خط پایان شغل معلمی خود رسیده و به جای خوشحالی دچار تشویش شده.

اول به این دلیل که : هیچ وقت فکر نمی‌کرد داستان اینجوری تمام شود. موفقیتی که انتظارش را داشت به این شکل نبود. بی‌رزق و برق!

دوم: بدبختی کارمند بودن همین است. آنقدر عادت می‌کنی به دستور شنیدن، که وقتی رهایت می‌کنند و از زیر سلطه خارج می‌شوی، احساس بی‌خاصیتی گریبانت را می‌گیرد و دست به آپوپتوز می‌زنی (مرگ برنامه‌ریزی شدهٔ سلولی) از نوع سیستمی‌اش.

پس چرا من نقطه‌ای را به عنوان نتیجه در نظر بگیرم ؟

این مساوی است با طرح نقشه مرگم. حال آنکه هنر و مرگ از دو فصل مختلف اند.

قرار بود بیشتر از این در سایتم گرم نوشتن باشم. اما یک چیز را فراموش کردم: باید برای عشق فداکاری کرد.

عاشق بودن نوعی هنر است و بلعکس.

و اما

نتیجۀ حملۀ انتحاری به کتابخانه‌ام ثمربخش بود.

این جملات تعدادی از برترین جملاتی است که در کتاب فریب ایکاروس زیر آن‌ها خط کشیده‌ام. در طول عمرم این دومین کتاب غیرداستانی‌ است که برای بار دوم با اشتیاق می‌خوانمش و احساس می‌کنم هربار درس جدیدی برایم دارد.

ست گادین در این کتاب با هنرمند تازه‌کار حرف‌هایی می‌زند که انگار در یک جلسه خصوصی با یک روانشناس کارکشته و بی‌تعارف باشید و پاسخ‌ سوال‌های بی‌جوابتان را دربارۀ رهایی از بدبختیِ ماندن در وضعیت ربات‌گونه، به نتیجه نرسیدن در کارها، هنرمند بودن، ترس از شروع و فریب‌هایی که اقتصاد صنعتی به خوردمان داده بگیرید. آن هم به نحوی که پایان هر فصل نیاز است یک روز تمام به عمق افکارتان شیرجه بزنید.

این احتمال هم هست که گاهی با خواندن جمله‌ای، هیجان‌زده از جا برخیزید و بگویید:

« وای راست میگه!» یا «آره! منم همین‌طوری‌ام!» یا شاید «منم همین رو میگم!».

 

این کتاب را به آن دسته از دوستانی توصیه می‌کنم که فکر می‌کنند وقتی مسیری را انتخاب کرده‌اند، باید حتما جایی در انتها پرچم موفقیت در انتظارشان باشند و بس.

 

و اینک جملات:

 

اینکه شما برندۀ بازی هستید به این معنا نیست که آن بازی خوب است.

 

شجاعت به معنای گفتن حکایتمان است نه مصون ماندن از انتقاد.

 

هنر به‌هم‌ریخته است و با وقفه‌ها و حرکت نامنظم پیش می‌رود.

 

هنر پیش‌بینی ناپذیر است.

 

هنر تهدیدآمیز است زیرا همیشه شامل خارج‌شدن از منطقۀ آسایش و واردشدن به فضایی ناشناخته است. فضای ناشناخته ترسناک است. جایی که شکست (و همچنین موفقیت) می‌تواند اتفاق بیوفتد.

 

هنر نتیجه نیست؛ هنر مسیر است.

 

افسوس که راهی بدون دردسر برای رسیدن به اهدافتان وجود ندارد.

 

هنر چیزی نیست که هنرمندان آن را بسازند. هنرمندان افرادی هستند که هنر را می‌سازند.

 

هنر به معنای کار منحصر به فرد آدمیزاد است، کاری که بر دیگران تأثیر می‌گذارد.

 

هنر به معنای انسان بودن است.

 

اینکه زمان زیادی هدر رفته بسیار ناخوشایند است. اما اینکه بیش از این منتظر بمانید، بخشودنی نیست.

 

نظر شما چیست؟ آیا با این جملات موافقید؟ خوشحال می‌شوم نظرتان را با من به اشتراک بگذارید و با هم به این جمله‌ها فکر کنیم.

12 پاسخ

  1. اریاجانم بالاخره فرصت کردم که به سمت سایتت هجوم بیاورم. باورت نمی‌شود که چقدر از خواندن تک‌تک جملاتت لذت بردم دختر. گاهی تلخ بودند اما حقیقی. این روزا مدام به اینور و آنور سرک می‌کشم تا حقایق را به صورت خودم سیلی بزنم. داوطلبانه و شاید هم احمقانه. شاید این حقایق مرا بترساند. شاید خواب و خوراک را از من بگیرد اما با من صادق است. به من می‌گوید که دارم با زندگی‌ام چه غلطی می‌کنم. اصلا هر روز از تخت بیرون می‌پرم و از خودم می‌پرسم که دارم چه غلطی می‌کنم؟ و بعد همانکه با سیلی از دردها و رنج‌های مسیر پیش رویم مواجه می‌شوم یک راه را می‌یابم: ادامه دادن. این تنها کاریست که از دستم بر می‌آید. برایت روزهایی را آرزو می‌کنم پر حقایق رنگارنگ. هرچند اکثرشان عاری از رنگ‌اند و حس 🙂

    1. کیت عزیزم
      ممنون از محبت و همراهی همیشگی و دلگرمی‌ات.
      چقدر خوب که این طور هستی. می‌دانی، برای بعضی از ما زندگی راه‌های سخت‌تری انتخاب میکند تا سیلی بخوریم و به راه بیاییم. اما تو خودت را بیدار نگه داشته‌ای.
      به نظر من این نشانه رشد است. مثل وقتی که یک بذر می‌فهمد باید پوسته را بشکافد و بیرون بزند.
      ممنون از آرزوی زیبایت. این ماییم که به حقایق رنگ می‌بخشیم. برایت بهترین رنگ‌ها را در زندگی آرزومندم.✨

  2. چقدر این متن به دلم نشست. پر از حقیقت بود. مطمئنا خیلی از جمله هایش به فکر کردن بیشتر نیاز دارد. شاید خیلی از آنها را توی این سن به درستی درک نکنم. اما در حدی که می دانم، شاهکار بودند. واقعا هفته ها به فکر کردن به بعضی از جمله ها می شود پرداخت.
    مرسی از اشتراک گذاری متن خوبت و این جملات خوب از ست گادین.

    1. درود بر تو بلکای دوست‌داشتنی و بی‌نظیر.
      با کامنت زیبایی که فرستادی خوشحالم کردی.
      با تو موافقم. به نظر بعضی جمله‌ها خودشون میتونن موضوعی برای یک یادداشت بلند باشند. توی هر سنی هم باشیم لازمه یکی از این جمله‌ها سر راهمون سبز بشه و ما رو به خودمون بیاره.
      البته اگر جرئت کنیم اونا رو از خودمون بپرسیم!
      ممنون از همراهیت دوست خوبم.
      راستی، پیحت رو دنبال می‌کنم. چقدر متن‌خوانی‌های دلنشینی داری. بدون شک مسیر درخشانی پیش‌رو خواهی داشت.🌷

  3. سلام بسیار لذت بردم از این نوشته زیبا و پرمحتوا
    بله با این جملات به شدت موافقم چون برای بیشتر ماها از کودکی شکست به اشتباه ترجمه شده.
    ما برای خوشبختی زندگی میکنیم اما بیشتر کارهایی که کرده‌ایم ماهیت برنده و بازنده داشته مثل همین کنکور. مسیر برنده و بازنده بودن یعنی خود بدبختی!
    چون تکلیف بازنده ها که معلوم است اما برنده‌ها پایان دردناکتری دارند زمانی که متوجه شوند خوشبختی آن‌ها با برنده بودنشان یکی نبوده.
    شکست واقعا شکست نیست چون اگر مسیرمان درست باشد هیچ شکستی در کار نیست. یا موفق میشویم یا راه موفق شدن را یاد می‌گیریم. شکستی که در آن یادگیری نهفته باشد ماهیت شکست ندارد، بلکه یک اتوپایلوت برای مسیر ماست که مجددا به مسیر برگردیم.

      1. درود بر شما مبینای عزیز
        من گاهی اوقات به پایان فکر می کردم و به خودم می گفتم پس کی قرار به موفقیت برسم و… اما حالا فهمیدم در مسیر هدف بودن خودش موفقیت است.
        ممنون از نوشته ی زیباتون که باعث شد بفهمم هیچ هنری پایان ندارد و به دنبال تمام شدن نباشیم. آموختن علم و هنر بی انتهاست.

        1. زنده باشید آتنازهرای عزیز
          البته گاهی اجتناب ناپذیره. توی وجود همۀ ما این میل به رسیدن به مقصود همیشه هست و نمیشه سرکوب و انکارش کرد. فقط میشه کنار اومد و پذیرفت.
          من برای اینکه در این مواقع زیاد اذیت نشم نقطه‌های کوچیکی رو توی مسیر خودم مشخص کردم که رسیدن به اون نقطه‌ها بهم انگیزه بده. ولی همیشه به خودم یادآوری میکنم که راه هنوز ادامه داره.
          خوشحالم از اینکه این یادداشت براتون مفید بود.
          ممنون از همراهی شما دوست من🌷❤

    1. زنده باشید خانم علیزاده عزیز
      خوشحالم که به سایت من سر زدید و این یادداشت رو دوست داشتنید.
      ممنون از همراهی‌تون🌹

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *